مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
653
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - سوگند من از سوگندى كه در اين باره خوردهام بيرون رفته وآزادم . واز طالبيّين ( كه در مدينه بودند ) هيچيك از بيعت با حسين بن علي خوددارى نكرد جز حسن بن جعفر بن حسن بن حسن كه از بيعت با أو معذرت خواست وأو نيز عذرش را پذيرفت . ومجبورش نساخت ، وديگر موسى بن جعفر عليهما السلام بود كه أو نيز با حسين - صاحب فخّ - بيعت نكرد . علي بن إبراهيم عللوىّ به سندش از عُنَيزهء قصبانى روايت كرده كه گفت : من موسى بن جعفر عليهما السلام را ( در آن روز ) ديدم كه به نزد حسين - صاحب فخّ - آمده ودر برابرش احترام كرد وگفت : من دوست دارم كه مرا معذور دارى وبه حال خودم واگذارى ! حسين مدّتى سر خود را به زير انداخت وپاسخش را نداد آنگاه سرش را بلند كرده وگفت : تو آزادى ! وأحمد بن عبيداللَّه در حديث خود گويد : هنگامى كه حسين بن علي به موسى بن جعفر تكليف كرد كه با أو خروج وقيام كند موسى بن جعفر عليهما السلام به أو فرمود : بدان كه تو كشته خواهى شد ، پس حواسّت را جمع كن وآمادهباش وبه كسى اعتماد مكن ، زيرا اين مردم فاسقانى هستند كه اظهار ايمان مىكنند ولى در دل منافق ومشركند . و - إنّا للَّهِ وإنّا إلَيْهِ راجِعُون - ودر مصيبت شما گروه فأميل من پاداش خود را نزد خداى عزّ وجلّ مىجويم . ودر آن روز حسين بن علي پس از فراغت از نماز صبح خطبهاى خواند ودر آن خطبه پس از حمد وثناى خداى تعالى چنين گفت : منم فرزند رسول خدا كه بر فراز منبر رسول خدا هستم ، ودر حرم رسول خدايم وشما را به سنّت رسول خدا صلى الله عليه وآله دعوت مىكنم . اى مردم آيا شما آثار ونشانههاى رسول خدا در سنگ وچوب مىجوئيد وبراي تبرّك دست به آن مىماليد ( وبه سنگ وچوبى كه منتسب به رسول خدا صلى الله عليه وآله است تبرّك مىجوئيد ) ولى پارهء تنش ( وفرزندش ) را ضايع مىكنيد ؟ راوي حديث گويد : من آهسته با خود گفتم : إنّا للَّه . . . چه بلائي بر سر خودش آورد ! پير زنى از أهل مدينه كه در كنار من نشسته بود وسخنم را شنيد رو به من كرد وگفت : واي بر تو خموش باش ، آيا دربارهء پسر رسول خدا چنين مىگوئى ؟ گفتم : خدايت رحمت كند به خدا من اين سخن را از روى دلسوزى به حال أو گفتم . در اينوقت خالد بَرْبَرى كه سركردهء سربازان پاسگاه دولتي در مدينه بود با سربازان خود به سوى مسجد آمدند وبه در جبرئيل رسيدند ، يحيى بن عبداللَّه براي دفع أو با شمشير آخته از مسجد بيرون آمد ، خالد خواست از مركب به زير آيد ، يحيى شمشيرش را حوالهء پيشانى أو كرد ، شمشير يحيى كُلَه خود وزره زير آن وكلاهى كه در زير آن دو بر سر خالد بود همه را بريد وجُمْجُمهء سر خالد را بىكس وپرانيد وى از -