مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

627

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> - لا جرم رسول از نزد آن حضرت بيرون شد ونزد عبداللَّه محض آمد ومكتوب أبو سلمه را تسليم كرد . عبداللَّه آن مكتوب را برداشت وبه نزد حضرت جعفر صادق عليه السلام آمد . آن حضرت فرمود : « هان اى عبداللَّه ! چه چيز تو را به اين‌جا آورد ؟ اگر حاجتي بود ومرا آگهى فرستادى ، من به نزد تو آمدم . » عبداللَّه صورت حال را به عرض رساند وگفت : « اينك مكتوب أبو سلمه است . مرا به خلافت دعوت كرده وسزاوار اين مقام دانسته است وشيعيان ما از خراسان نزديك أو حاضر شده‌اند . » آن حضرت فرمود : « اى عبداللَّه ! شيعيان تو كدامند ؟ مگر تو أبو مسلم مروزى را مأمور به خراسان نمودى وجامه سياه شعار شيعهء خود ساختى ؟ آيا از اين شيعيان كه مىگويى ، هيچ كس را به نام ونشان مىشناسى ؟ » گفت : « نمىشناسم . » فرمود : « چگونه شيعه تو مىشوند جماعتى كه ايشان را نمىشناسى وايشان تو را نمىشناسند ؟ » عبداللَّه گفت : « همانا در سخنان تو ، چيزى مضمر است ، كنايت از آن‌كه مكروه مىدارى كه اين امر بر من فرود آيد . » آن حضرت فرمود : « خداى مىداند كه من نصيحت هر مسلم را بر خويش واجب داشته‌ام . چگونه از نصيحت تو دست باز مىگيرم ؟ خويشتن را أسير آرزوهاى باطل مكن . شما اين دولت را از براي بنى عباس تأسيس مىنماييد . هرگز به آل أبو طالب نخواهد رسيد . همانا اين رسول از آن پيش كه تو را ديدار كند ، به نزديك من آمد وناخوشدل بيرون شد . » مع القصة ، رسول أبو سلمه مكتوب عمر بن علي بن الحسين را نيز برسانيد . عمر مكتوب أو را رد كرد وگفت : « كاتب آن را نمىشناسم تا جواب گويم . » اما پسرهاى عبداللَّه محض ، محمد وإبراهيم همواره در هواي خلافت مىزيستند واعداد خروج مىكردند تا گاهى كه امر خلافت بر أبو العباس سفاح راست ايستاد . اين‌وقت فرار كردند وپوشيده مىزيستند ؛ اما سفاح ، عبداللَّه محض را بزرگ مىداشت وفراوان اكرام مىكرد . در خبر است كه يك‌روز عبداللَّه گفت : « هيچ‌گاه نديدم كه صد هزار درهم مجتمعاً در نزد من حاضر باشد . » سفاح گفت : « الآن خواهى ديد ! » وبفرمود تا صد هزار درهم حاضر كردند وعبداللَّه را داد ؛ لكن گاهگاه از عبداللَّه پرسش مىكرد : « پسرهاى تو ، محمد وإبراهيم در كجا باشند ؟ » وعبداللَّه از پرسش أو دلتنگ بود . يك روز به برادرش إبراهيم الغمر شكايت كرد . إبراهيم گفت : « اين كرّت كه پرسش كند ، بگو عم ايشان إبراهيم از حال ايشان آگهى دارد . » عبداللَّه گفت : « تو رضا مىدهى به اين سخن ؟ » گفت : « رضا دادم . » لا جرم اين كرّت كه سفاح پرسش كرد ، عبداللَّه با إبراهيم ، برادرش حوالت فرمود . سفاح بيتوانى ، إبراهيم را بخواست وبا أو خلوتى ساخت واز برادرزادگانش پرسش نمود . إبراهيم گفت : -