مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
558
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - بدو اطمينان داد . اما منصور اظهار داشت كه أو راضى نيست جز اينكه عبداللَّه پسران خود را بياورد . محمد بن إسماعيل هاشمي به واسطهء مادرش از جدِّ مادرى خود نقل نموده [ است ] كه وى گفت : من روزى به سليمان ( بن علي بن عبداللَّه بن عباس عموى منصور ) گفتم : اى برادر من ! دامادى را درياب ورحم را نيز درياب ! ! چه مىبينى عاقبت چه خواهد شد ؟ ( يعنى مىتوان از منصور أمان گرفت ومحمد وإبراهيم را ظاهر كرد ) . سليمان گفت : به خدا سوگند يادم هست كه عبداللَّه بن علي عموى منصور هنگامى كه خليفه پس از أمان وى را بهزندان افكند ، أو مىگفت : اين است آنچه با من كرديد ! اگر خليفه عفو مىكرد ، عمويش را مىبخشيد . وى پذيرفت وأولاد عبداللَّه بن حسن اين نصح وخيرخواهى را يك نيكويى وخدمتي از جانب سليمان مىشمردند . ونيز عمر بن عبداللَّه به سندش از حسن بن علي روايت كرده [ است ] كه گفت : « ميان فرزندان عبداللَّه وعبيداللَّه پسران عباس بن عبد المطلب نزاعي در مورد توليت موقوفاتى كه از پدرشان عباس در يَنْبُع در جايى به نام سعاية درگرفت ومحمد بن عبداللَّه بن حسن در پيش قاضى وقت كه نامش عثمان بن عمرو تيمي بود ، به نفع فرزندان عبداللَّه گواهى داد وگفت فرزندان عبداللَّه متولى آن هستند . داود بن علي ( كه از فرزندان عبداللَّه بن عباس بود وبرادرزادهاش أبو العباس سفّاح أو را حاكم مدينه كرد ) وقتي اين قصه را شنيد ، به نزد محمد بن عبداللَّه آمد وبدو گفت : به خدا سوگند من نمىدانم اين محبت تو را چگونه تلافى وجبران كنم ، جز اينكه ( كارى كه از من برآيد اين است كه ) شما مىگوييد - والبتة سخنان باطل است - كه خلافت به شما خواهد رسيد وما ( بنى عباس ) نيز مىگوييم - والبتة سخن ما مسلّم است - كه امر خلافت به ما خواهد رسيد ومن به عنوان حكومت به مدينه خواهم آمد . پس هرگاه من به اين شهر آمدم وفرستادهء من به نزد تو آمد واز جانب من دستور احضار تو را ابلاغ كرد ، تو اگر در تنورى از آتش هم باشى ، از آنجا بيرون ميا ونزد من حاضر مشو . ونيز عُقْبَة بن سلم روايت كرده [ است ] كه منصور أو را طلبيد ونامش را پرسيد . وى در پاسخش گفت : « من عقبة بن سلم واز قبيلهء أزد از تيرهء بنى هنأة هستم . » منصور بدو گفت : « من در تو هيبت ومقامي مشاهده مىكنم ومىخواهم كار مهمى را به تو واگذار كنم . » عقبه گفت : « اميدوارم بتوانم منظور خليفه را انجام دهم . » منصور گفت : « پس خويشتن را تا فلان روز پنهان كن ودر آن روز معيّن به نزد من بيا . » عُقْبَه گويد : من چنان كردم وچون به نزد أو رفتم ، به من گفت : « اين عموزادگان ما ( يعنى فرزندان حسن ابن حسن ) درصدد شورش بر ما هستند وآنها در خراسان در فلان شهر پيروانى دارند كه با آنها مكاتبه -