مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

529

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> - آمدم . گفت : بپرس ، گفتم : بفرمائيد : مردى كه به زنش بگويد « أنتِ طالق عدد نجوم السّماء » تو طلاق داده‌اى به شمارهء ستاره‌هاى آسمان ، حكمش چيست ؟ گفت : به شمارهء سر جوزا طلاق واقع مىشود ( يعنى سه طلاقه واقع مىشود ، زيرا جوزا برج سوم سال است ) وباقي ( تا به عدد ستاره‌هاى آسمان برسد ) وبال وكيفر بر أو است . كلبى گويد : با خود گفتم : اين يك مسأله ( كه ندانست ) . سپس گفتم : جناب شيخ ، دربارهء مسح كردن روى موزه چه مىفرمايند ؟ گفت : مردم صالح مسح كرده‌اند ، ولى ما اهل‌بيت نمىكنيم . با خود گفتم اين دو مسأله . باز پرسيدم ، دربارهء خوردن ما هي جرى ( بىفلس ) چه مىفرمائيد : آيا حلال است يا حرام ؟ گفت : حلال است ، جز اين‌كه ما اهل‌بيت از آن كراهت داريم ، من با خود گفتم : اين سه مسأله . سپس گفتم : راجع به نوشيدن نبيذ ( شراب خرما ) چه مىفرمائيد ؟ گفت : حلال است ، جز اين‌كه ما اهل‌بيت نمىآشاميم . من برخاستم وبيرون آمدم وبا خود مىگفتم : اين جمعيت به اهل‌بيت دروغ بسته‌اند ، وارد مسجد شدم وجماعتى از قريش وساير مردم را ديدم ، به آنها سلام كردم وگفتم : اعلم اهل‌بيت ( پيغمبر صلى الله عليه وآله ) كيست ؟ گفتند : عبداللَّه بن حسن است ، گفتم : من نزدش رفتم وچيزى ( از علم ودانش ) در أو نيافتم . مردى سربلند كرد وگفت : نزد جعفر بن محمد عليهما السلام برو كه أو اعلم اهل‌بيت است ، يكى از حضار أو را نكوهش نمود ، من فهميدم كه تنها حسد آن مردم را از راهنمائى من در مرتبهء اوّل بازداشت ، پس به أو گفتم : واي بر تو ، من همان أو را مىخواستم ، پس به راه افتادم تا به منزل آن حضرت رسيدم ودر زدم ، غلامي بيرون آمد وگفت : أخا كلب ! بفرما ، به خدا مرا هيبت وهراسى گرفت ( كه غلام مرا نديده شناخت ) وارد شدم ولى مضطرب بودم ، ديدم پيرمردى بدون تكيه‌گاه وزير انداز در جاى نماز خود نشسته ، بعد از آن‌كه سلامش كردم ، أو شروع به سخن كرد وگفت : تو كيستى ؟ من با خود گفتم : سبحان اللَّه ! غلامش در خانه به من گفت : أخا كلب ! بفرما ، وآقا از من مىپرسيد تو كيستى ؟ پس گفتم : من كلبى نسابه‌ام ، با دستش به پيشانيش زد وفرمود : دروغ گفتند كساني كه براي خدا همدوش وشريكىگرفتند وبه گمراهى دورى افتادند وزيان آشكارى نمودند ، اى أخا كلب ! همانا خداى عز وجل مىفرمايد : « ومردم عاد وثمود وأهل چاه رس وملتهاى بسيارى در آن ميان » 38 سورهء 25 ، تو ( كه خود را نسابه يعنى عالم به انساب مىخوانى ) نسب اين‌ها را مىدانى ؟ عرض كردم : نه قربانت گردم . پس فرمود : نسب خودت را مىدانى ؟ عرض كردم : آرى ، من فلان بن فلان بن فلانم وتا چندين پشت بالا رفتم ، به من فرمود : آرام باش ، اين‌طور كه مىشمارى نيست واي بر تو ، مىدانى فلان بن فلان ( كه يكى از أجداد تو هست ) كيست ؟ گفتم : آرى ، فلان پسر فلان ، فرمود فلان پسر فلان چوپان كرد است ( نه آن‌كه تو گفتى ) همانا آن چوپان كرد بر سر كوه فلان قبيله بود ، از آن‌جا پائين آمد ونزد فلانه زن فلان مرد از أهل آن كوه كه گوسفندان أو را در آن‌جا مىچرانيد آمد ، چيزى خوراكى به أو داد -