مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
524
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - است . محمد بن عبداللَّه ( به جنگ عيسى ) پيش آمد ويزيد بن معاوية بن عبداللَّه بن جعفر سرلشكرش بود وسرلشكر عيسى بن موسى ، أولاد حسن بن زيد بن حسن بن حسن وقاسم ومحمد بن زيد وعلى وإبراهيم فرزندان حسن بن زيد بودند . يزيد بن معاوية شكست خورد وعيسى بن موسى وارد مدينه گشت وجنگ در مدينه درگرفت ، سپس عيسى به كوه ذباب فرود آمد ولشكر سياهپوشان از پشت سر بر ما درآمدند ، محمد هم با اصحابش بيرون آمد تا آنها را به بازار رسانيد وخودش رفت ، سپس به دنبال آنها برگشت تا به مسجد خوامين ( پوست خام فروشان ) رسيد ، آنجا را ميدانى خالى از سياهپوش ( لشكر بنىعباس ) وسفيدپوش ( لكشر محمد ) ديد ، جلوتر رفت تا به شعبفزاره رسيد ، سپس وارد قبيلهء هذيل شد واز آنجا به جانب أشجع رفت . در آنجا همان سواري كه امام صادق عليه السلام فرموده بود ، از كوچهء هذيل درآمد واز پشتسر بر أو حمله كرد ، أو را نيزه زد ولى كارگر نيفتاد ، محمد به أو حمله كرد وبيني اسبش را با شمشير بزد ، سوار ديگر باره به أو نيزه زد ودر زرهش فرو برد ، محمد به جانب أو برگشت وأو را ضربت زد ومجروحش ساخت ، محمد از آن سوار تعقيب مىكرد وأو را ضرت مىزد كه حميد بن قحطبه از كوچه عماريين بر أو حمله كرد ونيزهاش را در تن أو فروبرد ، ولى چون نيزهاش شكست ، محمد بر حميد حمله كرد ، حميد هم با آهن تهنيزه شكستهاش بر أو زد وروى خاكش انداخت ، سپس از أسب فرودآمد وأو را ضربت مىزد تا مجروحش كرد وبكشت وسرش را برگرفت ، ولشكر عيسى از هرسو به مدينه درآمد وآن را تصرف كرد ، وما جلاى وطن كرديم ودر شهرها پراكنده شديم . موسى بن عبداللَّه گويد : من رهسپار شدم تا به إبراهيم به عبداللَّه رسيدم ، ديدم عيسى بن زيد نزد أو پنهان شده است ، من أو را از تدبير بدش خبر دادم وهمراه أو بيرون آمديم تا أو هم كشته شد - خدايش رحمت كند - سپس با برادر زادهام أشتر ، عبداللَّه بن محمد بن عبداللَّه بن حسن به راه افتادم تا أو هم در سند كشته شد ومن آواره وگريزان برگشتم ، در حالي كه به هيچ شهري جا نداشتم ، چون روى زمين بر من تنگ آمد وترس بر من غلبه كرد ، بياد فرمايش امام صادق عليه السلام افتادم . نزد مهدى عباسى ( كه در ذىحجه سال 158 خليفه شد ) رفتم ، زماني كه أو به حج رفته ودر سايهء ديوار كعبه براي مردم خطبه مىخواند ، بدون اين كه مرا بشناسد ، از پاى منبر برخاستم وگفتم : يا أمير المؤمنين ، اگر تو را به خيرخواهى كه مىدانم رهنمائى كنم ، به من امام مىدهى ؟ گفت : آرى . آن خيرخواهى چيست ؟ گفتم : موسى بن عبداللَّه بن حسن را به تو نشان مىدهم ، گفت : آرى تو در امانى ، گفتم : به من مدركى بده كه خاطرم جمع باشد ، از أو عهود وپيمانها ( مانند امضا وشاهد وقسم ) گرفتم واز خود اطمينان يافتم ، سپس گفتم : خود من موسى بن عبداللَّه أم ، گفت : بنابر اين گرامى هستى وبه تو عطا مىشود ، گفتم : مرا به يكى از خويشان وفاميلت بسپار تا نزد خودت عهدهدار زندگى من باشد ، گفت : هر كه را خواهى انتخاب كن ، گفتم : عمويت -