مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
518
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - چون پدرم رحمه الله شروع كرد كه براي محمد بن عبداللَّه ( نوهء امام حسن عليه السلام ) بيعت گيرد وتصميم گرفت كه دوستانش را ببيند ، گفت : من فكر مىكنم تا جعفر بن محمد ( امام ششم ) عليهما السلام را نبينم اين كار درست نشود ، پس به راه افتاد و ( از كثرت ضعف وسالخوردگى ) به من تكيه داشت ، من هم همراه أو رفتم تا با امام صادق عليه السلام رسيديم ودر خارج منزل به أو برخورديم كه آهنگ مسجد داشت ، پدرم أو را نگهداشت وبا أو به سخن پرداخت ، امام صادق عليه السلام فرمود : ميان راه جاى اين سخن نيست ، يكديگر را ملاقاة مىكنيم إن شاء اللَّه ، پدرم شادمان برگشت ( زيرا گمان كرد ، آن حضرت مخالف نيست ) پدرم صبر كرد تا فردا يا روز بعد شد ، باز با هم نزد آن حضرت رفتيم ، پدرم شروع به سخن كرد ، واز جمله سخنانش اين بود : قربانت ، تو مىدانى كه من سنم از شما زيادتر است ودر ميان فاميلت هم از شما بزرگسالتر هست ولى خداى عز وجل به شما فضيلتى ارزانى داشته است كه براي هيچيك از فاميلت نيست ، ومن به واسطهء اعتمادي كه به نيكوكارى شما دارم خدمتت رسيدم ، وبدان - قربانتگردم - اگر شما از من بپذيرى ، هيچيك از اصحابت از من عقبنشينى نكنند وحتى دو نفر قرشي يا غير قرشي با من مخالفت نورزند . امام صادق عليه السلام فرمود : تو مطيعتر را از من مىتوانى پيدا كنى وبه من نيازى ندارى . به خدا كه تو مىدانى من آهنگ رفتن بيابان مىكنم ويا تصميم آن را مىگيرم ( ولى به واسطهء ضعف وناتوانى ) سنگينى مىكنم وبه تأخير مىاندازم ونيز قصد رفتن حج مىكنم وجز با خستگى ورنج وسختى به آن نمىرسم . به فكر ديگران باش واز آنها بخواه وبه ايشان مگو كه نزد من آمدهاى ، پدرم گفت : گردن مردم به سوى شما دراز است ، اگر شما از من بپذيرى هيچكس عقبنشينى نمىكند ، وشما هم از جنگ كردن وناراحت شدن معافى . موسىگويد : ناگهان جماعتى از مردم وارد شدند وسخن ما را قطعكردند ، پدرمگفت : قربانت چه مىفرمائى ؟ امام فرمود : يكديگر را ملاقاة خواهيم كرد انشاء اللَّه ، پدرم گفت : همانطور است كه من مىخواهم ؟ فرمود : همانطور است كه تو مىخواهى ان شاء اللَّه با در نظر گرفتن اصلاح وخيرخواهى براي تو . پدرم به خانه برگشت وكس نزد محمد ( نوهء امام حسن عليه السلام ) فرستاد وأو در كوه أشقر جهينه 1 بود واز مدينه تا آنجا دو شب راه بود وأو را مژده داد كه به حاجت ومطلوبش رسيده است ، وپس از سه روز بازگشت . من وپدرم رفتيم ودر خانهء حضرت ايستاديم ، در صورتي كه هرگاه مىآمديم از ما جلوگيرى نمىشد وفرستاده ( اى كه رفت براي ما اجازه ورود بگيرد ) دير آمد ، سپس به ما اجازه داد ، ما خدمتش رسيديم ، من گوشهء أطاق نشستم . وپدرم نزديك حضرت رفت وسرش را بوسيد وگفت : قربانت گردم بار ديگر اميدوار وآرزومند خدمتت رسيدم ، اميد وآرزويم گسترده وبسيار است ، اميدوارم به حاجت خود نائل آيم ، امام صادق عليه السلام به أو فرمود : من تو را به خدا پناه مىدهم از اين كه متعرض اين كار شوى كه صبح وشام در فكر آن هستى ، ومىترسم كه اين اقدام ، شرى به تو رساند ، گفت وگوى آنها ادامه پيدا كرد وسخن به جائى رسيد كه پدرم نمىخواست ، واز جمله سخنان پدرم اين بود كه -