مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

414

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> - فاصل مذكور داشته‌اند كه در اين مقام نه درخور نگارش است . وبه روايت شيخ مفيد ايشان را در سرايى متصل به سراى يزيد جاى دادند وتا گاهى كه علي بن الحسين در دمشق جاى داشت ، آن حضرت را با برادرش عمر بن الحسين واز بنى اعمامش مانند عمرو بن الحسن وغيره دعوت مىكرد وبر خوان مائده 1 جا مىداد واظهار رأفت مىكرد ؛ جز ايشان هيچ كس را در مائده أو رخصت جلوس نبود واز اين كار مىخواست آن حضرت را در آن حضور رنجور دارد ، ونيز از جاه وحشمت خويش باز نمايد واز اقتدار خود مكشوف سازد . به روايت سيّد عليه الرحمة در « لهوف » : يزيد ملعون يك روز علي بن الحسين وعمرو بن الحسن عليهم السلام را بخواند ودر اين هنگام عمرو بن الحسن صغير بود ويازده سال از عمر مباركش برگذشته وبه روايت صاحب « روضة الصفا » اين داستان با برادرش عمر بن الحسين روى داد . در آن وقت چهار سأله بود . پس يزيد با عمرو گفت : « آيا با پسرم خالد به كشتى ومصارعت مىشوى ؟ » عمرو فرمود : « دشنهء با من بده با أو مقاتلت كنم . » يزيد گفت : « شنشنة أعرفها من أخزم ، هل تلد الحيّة إلّاالحيّة » 2 كنايت از اين‌كه اين خوى ورشادت از پدر وجد به وديعت واز مار جز بچه مار پديد نيايد . ابن أثير در « تاريخ الكامل » گويد : « يك روز يزيد حضرت امام زين العابدين را بخواند وبرادر آن حضرت عمرو بن الحسين عليهم السلام نيز در خدمت آن‌حضرت بود » ، أشارت به اين داستان مىنمايد ، ودر كتاب « احتجاج » بعد از بيان خطبهء سيّد الساجدين چنان‌كه مسطور شد ، مىگويد : چون يزيد به منزل خود باز گرديد ، علي بن الحسين عليهما السلام را بخواند وگفت : « با پسرم خالد مصارعت مىجويى ؟ » « قال عليه السلام : وما تصنع بمصارعتي إيّاه ؟ أعطني سكِّيناً وأعطه سكِّيناً ، فليقتل أقوانا أضعفنا » . فرمود : « با مصارعت 3 وكشتى گرفتن من با أو تو را چه كار است ؟ دشنه به من سپار ودشنه به أو گذار تا هريك نيرومندتر باشد ، آن ديگر را بكشد . » چون يزيد اين سخن بشنيد ، آن حضرت را بر سينهء خود بچسبانيد . آن‌گاه گفت : « از مار جز بچه مار نزايد . شهادت مىدهم كه تويى پسر علي بن أبي طالب . » آن‌گاه علي بن الحسين با آن ملعون فرمود : « به من رسيده است كه در اراده قتل من هستى . اگر به ناچار مرا بخواهى كشت ، پس كسى را با اين زنان همراه كن تا ايشان را به حرم رسول باز رساند . » يزيد گفت : « سوگند به خداى جز تو كسى ايشان را باز نگرداند . لعنت كند خداى پسر مرجانه را . سوگند به خداوند من أو را به قتل پدرت امر نكردم واگر من متولى قتال أو بودم ، أو را نمىكشتم . » آن‌گاه در آن حضرت جوايز نيكو تقديم كرد وأو را با زنان به مدينه روانه داشت . ودر « الفصول المهمة » نسبت اين مصارعت واين كلمات را به عمر بن الحسين مىدهد ومىگويد : « وى صغير بود وخالد بن يزيد نيز در سال با وى همال مىرفت . » -