مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
141
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - باشد كه دست شيخ ببوسند ، نزديك رفت وبه اين بهانه كه دست حسن ببوسد ، سنان به پشت پاى أو فرو برد وچندانكه قوت داشت ، زور كرد . مردم خواستند كه صوفي را بكشند . حسن عليه السلام نگذاشت . از آنجا بيرون رفت وسوار شد وقصد دمشق كرد . عبداللَّه گفت كه در راه ، گردن أو بزنند . إسماعيل نامى بود كه خدمت حسن كردى . روزى خربزه به كاردى زهرآلود ، مىبريد وبه حسن مىداد وبه كاردى ديگر مىبريد وخود مىخورد وبه ديگران مىداد . حسن تلخى دريافت وبدانست . مردم قصد إسماعيل كردند . نگذاشت وگفت : « إسماعيل بر ما حقي بنهاد به تردد خدمت . دوزخ ابد أو را تمام است . » سعد غلام أمير المؤمنين در شام بود . مىآمد . به موضعي رسيد . شخصي ديد كشته وشتر رميده وتوبرهء پيش كشته افتاده . فرود آمد . توبره بديد . در آن نامه معاوية به إسماعيل نوشته بود وشيشهء زهر كه براي حسن عليه السلام فرستاده بود ، يافت . چون سعد رسيد ، حسن را رنجور ديد . بگريست ونامه به أو داد . حسن عليه السلام نامه را بخواند وزير بالش نهاد . مسعود ثقفى ومختار مجال آن نداشتند كه با حسن عليه السلام چيزى گويند . أشارت به عبداللَّه بن عباس كردند . عبداللَّه گستاخى كرد وآن برگرفت وبه ايشان داد . مسعود گفت : « ما شب وروز با دشمن بىخبر هستيم . » مختار قصد قتل إسماعيل كرد . حسن عليه السلام گفت : « نه ، تو مردى ، پرحرارتى . غوغا پيدا شود . عون بن علي برود وإسماعيل را حاضر كند . » عون برفت وإسماعيل را حاضر كرد . حسن عليه السلام گفت : « يا إسماعيل ! آل يس در اين أمت كيست ؟ » گفت : « على ، فاطمه ، تو وبرادر تو حسين . » حسن عليه السلام نامهء معاوية را به أو داد . مختار برخاست وسر آن لعين ببريد وخانهء أو غارت كرد ويك پسر أو را بكشت . حسن عليه السلام از آنجا به كوفه رفت وزيارة پدرش كرد وبه مدينه رفت . معاوية ديگر باره زهر به مروان فرستاد با سودهء الماس مروان زهر والماس به جعده فرستاد به أعطاها وتجديد عهد . جعده خود را بياراست ونزد حسن آمد ودر دل خود گفت : « اگر كنيزكان وخواهران امام بيدار باشند ، گويم نزد شوهر خود آمدم واگر مرا نبينند ، كار خود بسازم . » آن لعينه نردبانى بر بأم خانه نهاد وبه بالا رفت وجمله را خفته ديد وسر كوزه به مهر يافت . سودهء الماس بر سر كوزه افشاند ودست بماليد وفرود آمد ونردبان را پنهان كرد . حسن بيدار شد وكوزه را سر به مهر خود ديد كه احتياط تمام مىكرد از ترس غدر جعده . چون آب باز خورد ، درد زياد شد . فرياد برآورد وحسين عليه السلام را بخواند . وصيتها بكرد ولباس وسلاح رسول وأمير المؤمنين كه آن حضرت به أو سپرده بود ، به أو داد وامامت مؤمنان وشريعت به أو تسليم كرد وگفت : « مىدانم كه مرا زهر كه داد وچگونه بود . اما زنهار كه هيچ كس را نرنجانى واز براي -