مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
1218
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - شقى ، برادرم به سراى من وديدار من روى نكرد ، وچون أمير گرديد به تهنيت أو از شومى تو نرفتم ، وأو هرگز بياد من سخنى نمىكند ، با چه روى بدو روى كنم ؟ عمر چندان به گريه والحاح بكوشيد تا دلش را مهربان گردانيد ، وزوجهاش ناچار با تنى چند از كنيزكان خود به سراى مختار روى نهاد وسلام براند ، مختار خشمگين شد وگفت : بىاجازت من از چه روى به اين سراى روى نهادى ؟ گفت : اى أمير ! بر من مگير وبه عتاب ميازار كه من از كردار شوهرم شرمسار شدهام ، وبه اين سراى رهسپار آمدم . مختار برآشفت وگفت : اگرنه بودى كه قتل تو سودى نداشتى به قتلت آوردمى ، همانا تو دختر عبيد ثقفى باشى وشوهرت پسر رسول خداى صلى الله عليه وآله را به قتل رساند واورا نكشتى از آن بيم كه بىشوهر بمانى ، گفت : اى برادر ! سوگند به خداى كه به خون اين كافر تشنهجگرم وبارها انديشه نهادم كه در جامهء خوابش به خون خود غلطانش دارم ، اما چون تو در زندان ابنزياد جاى داشتى بيمناك شدم كه چون ابنزياد بشنود تورا بكشد واگر كشته شدى كدام كس كشندگان امام مظلوم را به جزاى خود مىرساند ؟ سپاس خداى را كه تو خود زنده واز آنان انتقام مىكشى . مختار چون اين سخنان بشنيد دلش بروى مهر بجنبيد واورا معفو داشت وگفت : در اين سراى ميباش وبكار أو كار مدار وبا عبداللَّه فرمودهام كه عمر را بامدادان حاضر كند تا منشور حكومتى به أو دهم ، واز آن سوى چون عمر به انتظار بنشست وزوجهاش بازنيامد سخت پريشانحال گرديد وبا آن انديشه بود كه مگر از كوفه فرار نمايد لكن اورا ميسر نگشت ومتحيّر بماند . وبه روايت ابناثير يك روز مختار به أصحاب خويش گفت : « لأقتلنّ غداً رجلًا عظيم القدمين ، غائر العينين ، مترف الحاجبين ، يسرّ قتله المؤمنين والملائكة المقرّبين » فردا مردى را بخواهم كشت كه هر دو قدمش بزرگ ، هر دو چشمش فرو رفته وابروانش بههم پيوسته باشد واز قتل أو جماعت مؤمنان وتمامت فريشتگان مسرور شوند . در اين وقت هيثم بن اسود نخعى در مجلس أو حاضر بود ، چون اين سخن بشنيد دانست كه عمر را آهنگ كرده وچون به آن ملعون حفاوتى به كمال داشت به منزل خويش درآمد وپسرش عريان را نزد عمر بفرستاد واز اين داستانش باخبر ساخت ، چون عمر اين سخن بشنيد با عريان گفت : خداى پدرت را جزاى نيكو دهاد ، چگونه تواند بود كه مختار بعد از آن عهود ومواثيق وأمان كه بامنش در ميان است به قتل من آهنگ جويد . وچون عريان بازگرديد عمر از سراى خويش بيرون شد وبه حمام خود 1 درآمد وبا يكى از موالى خود داستان خود را با مختار واماننامهء مختار را بازگفت ، آن غلام گفت : كدام احدوثهاى است كه عظيمتر از آن باشد كه بهجاى آوردى ، همانا أهل خود ورحل خود را به جاى گذاشتى وبه اينجا آمدى ، هماكنون باز شو وبر خود ايرادى وارد مدار ! وأو برگشت وآن غلام مختار به مختار آمد وآن داستان بگذاشت ، -