مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

699

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> قسطنطنيه ، هيراكليوس نوشت : « اگر امپراتور دوشيزه خويش داودوس را به شرط زنى به عمر بن الخطاب باز دهد ، تدبيري برانديشم كه مملكت مصر ديگر باره تحت تصرف اين سلطنت اندر آيد . » اين سخن از آن مىگذاشت كه أو را به عمرو بن العاص ، فاتح مصر طريق وداد واتحاد برگشاده بود . هيراكليوس در پاسخ نگاشت : « عمر را چون امّ كلثوم كه در جهانش انباز نيست ، زوجهء همراز است ، چگونه به مصاهرت من دمساز آيد ؟ » چون اين داستان در آستان پسر خطاب مكشوف شد ، از بهر آن‌كه بر پادشاه روم معلوم افتد كه أو را چگونه زوجهء گرامى ونژاده وارجمند وآزاده وباجلالت قدر ونبالت منزلت است وهرگز ممكن نخواهد شد كه دختر قيصر با وى همسر وبا عمر هم‌بستر آيد ، به جناب امّ كلثوم گفت : « پاره‌اى أشياء نفيسه ومقدارى عطريات از جانب خود براي دختر وزن قيصر به ارمغان روان دار ! » آن جناب نيز از آن جمله به عنوان هديه بفرستاد . زوجهء هيراكليوس نيز عقد مرصّعى به توسط يك تن از بزرگان ودانشمندان درگاه كه أو را تپزيكودس مىناميدند ، به حضرت امّ كلثوم عليها السلام تقديم كرد . ابن أثير در تاريخ الكامل در ضمن وقايع سال 28 هجرى مىنگارد : « در اين سال به روايتي جزيرهء قبرس به دست معاوية مفتوح گشت وجماعتى از أصحاب كبار رسول مختار صلى الله عليه وآله نيز در اين غزوه با وى همراه بودند واز آن جمله أبو ذر وعبادة بن الصامت وزوجهء أو امّ حرام وأبو الدردا وشداد بن أوس بودند . » همانا از آن پيش چون عمر بن الخطاب در زمان خلافت خويش بيمناك شد كه مسلمانان را از نوشتن دريا آسيبى برسد ، به معاوية نوشت : « از سپردن اين سفر انديشه برگير ! » واز آن سوى ملك‌روم نيز از غزو بازنشست ونامه‌اى از در مهر ومودّت به عمر برنگاشت وخاطرش را مستمال همى خواست . » از اين سوى نيز از طريق دوستى ووداد راه برگشادند وجناب امّ كلثوم ، دختر أمير المؤمنين علي عليه السلام كه زوج عمر بن الخطاب بود ، پاره‌اى طيب ، عطريات وبعضي اشياى نفيسه كه مر زنان را به ارمغان درخور است ، به دست يارى بريد 3 به زوجهء قيصر بفرستاد . بريد آن جمله را به زن قيصر باز رسانيد . ملكهء روم نيز از تحف آن مملكت اشياى نفيسه به حضرت امّ كلثوم تقديم كرد واز آن جمله عقدي فاخر مرصّع به جواهر زواهر 4 بود . وچون بريد بازگشت وآن ارمغان بديع را كه صنيع قوهء دانش ونيروى بينش بود ، از حضور عمر بگذرانيد ، عمر آن جمله را مأخوذ داشت ومردمان را به صلاة جامعه بخواند . چون انجمن شدند ، از آن داستان راز برگشود . به‌جمله گفتند : « اين‌جمله در ازاى آن ارمغانى است كه جناب امّ كلثوم از بهر همخوابهء قيصر بفرستاد . هم‌اكنون بدو اختصاص دارد وهيچ كس را ، حتى تو را در آن حقي وبهره‌اى نيست . چه ، زوجهء قيصر نه اندر شمار مردم ذمي است تا خواهد با تو به دستيارى اين اهداى هديه از درِ آشنايى ومداهنت بيرون شود ؛ بلكه از مردم دار الحرب است . » -