مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
607
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
زيد الأصغر وعبيداللَّه الّذي قُتِلَ يوم صفِّين مع معاوية ، أمّهما أمّ كلثوم بنت جرول ابن مالك بن المسيّب بن ربيعة بن أصرم بن ضَييس بن حَرام بن حبشيّة بن شلول بن كعب بن عمرو بن خزاعة ، وكان الإسلام فرّق بينها وبين عمر . وتزوّج أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب ؛ وأمّها فاطمة بنت رسول اللَّه ( ص ) ، وأصدقها - فيما قبل - أربعين ألفاً ، فولدت له زيداً ورقيّة .
--> نكردهاند من خود مبادرت نخواهم كرد ، وبه همين خبر اكتفا مىكنم ، پس از آن خبر رسيد كه آنها ( طلحه وزبير ) عازم بصره هستند . أو از آن خبر خرسند شد وگفت : در كوفه بزرگان وسالاران وخانوادههاى عرب قرار دارند ( كه آنها به كوفه نرفتند ) . ابن عباس گفت : تو از اين حديث خرسند مىشوى ، كه در كوفه رجال وبزرگان عرب سكنى دارند ، ومن از اين حيث دلتنگ ونگرانم زيرا هر يكى از آنها براي احراز رياست مىكوشند ، واگر كسى به مقامي رسيد ديگران ضد أو مىشورند وأو را به جاى خود مىنشانند ( بر خلاف بصره كه اگر آنها به كوفه مىرفتند رستگار نمىشدند ) . على گفت : كار بايد چنين باشد كه تو حدس مىزنى . آنگاه آماده لشكر كشى شد . أهل مدينه را براي بسيج دعوت كرد آنها اهمال كردند . كميلنخعى را نزد عبداللَّه بن عمر فرستاد كه أو را براي يارى على دعوت كند . أو را دعوت كرد وأو گفت : من يكى از افراد أهل مدينه هستم . آنها اين كار را قبول كردند ( خلافت على را ) ومن هم تابع آنها شدم . اگر آنها بسيج شوند من هم آماده حركت خواهم بود واگر خوددارى كنند من خوددارى خواهم كرد . گفت : به من ضامن بده . گفت : هرگز چنين نخواهم كرد . على گفت : اگر من بر بدخوئى تو در كودكى ودر جوانى آگاه نبودم تو از من بدميديدى . سپس گفت : أو را به حال خود بگذاريد من ضامن أو هستم . فرزند عمر به مدينه برگشت . أهل مدينه هم مىگفتند : به خدا ما نمىدانيم چه بايد بكنيم ، زيرا دچار اشتباه ونگرانى شدهايم . ما مىمانيم تا وضع روشن شود . فرزند عمر شبانه از مدينه خارج شد وبأم كلثوم دختر على كه زن پدرش بود گفت : من به عمره ( زيارة كعبه ) مىروم . مطيع هستم ولى براي جنگ نخواهم رفت . روز بعد على بر خروج ومسافرت أو آگاه شد . باو گفتند : ديشب واقعهء سختتر وبدتر از مخالفت طلحه وزبير وعائشة ومعاوية رخ داده است ، پرسيد آن چه بود ؟ گفتند : ابن عمر سوى شام مسافرت كرد . على به بازار رفت ( ميدان ومركز كار ) پيكها ومردها وقاصدها را بههرسو فرستاد ( تا پسر عمر را بگيرند ) مردم هم به هيجان آمدند ، أم كلثوم اضطراب ونگرانى مردم را شنيد ، نزد على رفت وباو خبر داد . على خرسند شد ، به مردم گفت : برويد ، به خدا سوگند من دروغ نگفته وبه من دروغ هم گفته نشده . به خدا أو نزد من موثّق ومورد اعتماد است . مردم هم متفرّق شدند . خليلي ، ترجمهء كامل ، 3 / 341 - 342