مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
278
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> اى أهل مدينه زان بكوچيد * كشتند حسين وديدهء خونبار آغشته بهخون تنش به صحراست * بر نيزه سرش چه گوى دوار گفت : پس از آن گفتم : « اين علي بن الحسين است كه با عمهها وخواهرهاى خود پيرامون شما ودر آستانهء شهر مدينه وارد شده ومرا فرستاده است مكان أو را به شما اعلام كنم . » گويد : همه پردگيان شهر مدينه شيونكنان بيرون دويدند . من مانند آن روز گريه نديدم وروزى بر مسلمانان چنان تلخ نفهميدم وشنيدم دختركى بر حسين نوحه مىكرد ومىسرود : خبر مرگ ز آقاى من آورد وفشرد * كرد بيمارم واز اين خبرم دل آزرد چشم من أشك غم امروز فراوان مىريز * أشك مىريز وز دل خون كه مرا دل افسرد أشك مىريز بر آن كو ز غمش عرش فتاد * كشتن أو شرف ودين وحميت را برد گريه بر زادهء پيغمبر وفرزند على * گرچه دور است مزار وى وهم خاك سپرد سپس آن دخترك به من گفت : « اى قاصد مرگ ! اندوه ما را دربارهء ابا عبداللَّه تازه كردى وريش درون ما را كه هنوز به نشده است ، خراشيدى . خدايت رحمت كند . تو كيستى ؟ » گفتم : « من بشير بن جذلم هستم كه آقايم علي بن الحسين از فلانجا مرا فرستاده وخود با خاندان أبى عبداللَّه الحسين وزنانش در آنجا منزل كرده است . » گفت : مرا گذاشتند وشتافتند من بر أسب زدم وبرگشتم وديدم مردم همه راه وجايگاه را گرفتند ، من از أسب پياده شدم وپا روى گردن مردم نهادم تا خود را نزديك خيمه رساندم وعلي بن الحسين درون خيمه بود با دستمالى كه أشك خود را مىگرفت . بيرون آمد وپشتسرش خادمي كرسي به دست داشت . آن را بر زمين گذاشت وآن حضرت بر آن نشست وأشك مهلتش نمىداد وآواز مردم به گريه بلند شد وزنان شيون برداشتند ومردم از هرسو عرض تسليت مىگفتند وجنجال سختى در آن سرزمين برخاسته بود . خطبهء امام زين العابدين عليه السلام با دست ، اشارهء خموشى داد . سوز نالهها فرو نشست وفرمود : « الحمد للَّهربّ العالمين مالك يوم الدِّين بارئ الخلائق أجمعين . به خدايى كه تا فراز آسمان بلند دور است وتا حد راز شنوى نزديك . أو را ستايش گوييم بر عظايم أمور وفجايع دهور . بر دردناكى مصايب وتلخچشى گزندها وسوگ بزرگ مصيبتهاى عظيم ودلگداز واندوهبار جگرخراش وريشهكن . اى مردم ! به راستى خداى مستحق حمد ما را به مصائب بزرگى آزمود ورخنهء عميقى در اسلام پديد شد . ابا عبداللَّه الحسين وخاندانش كشته وزنان وكودكانش أسير شدند . سرش را بالاى سنان به شهرها گرداندند واين رزيهاى است كه آن را مانندى نيست . اى مردم ! كدام از مردان شما بعد از كشتنش شاد شوند وكدام دل براي أو نتپد ؟ چه چشمى از أشك دريغ كند واز سيل روان خود جلو گيرد ؟ هفت آسمان برافراشته در قتلش گريستند . دريا با أمواج خود وآسمانها با أركان خود وزمين با أطراف خود وأشجار وشاخههاى آن وماهىها ولجه درياها وفرشتگان مقرب وهمهء أهل آسمانها در گريه با أو همآوازند . -