مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
274
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> خارج مدينه با محمّد بن حنفيه به التماس جابر انصارى آهنگ مدينه فرمودند . معلوم باد حضور جناب جابر در اين وقت در خدمت آن حضرت در أغلب كتب معتبره مسطور نيست . چه از اين خبر مىرسد كه جابر در مدينه جاىداشته ، با اين كه نظر به أغلب اخبار در كوفه وكربلا روز مىگذاشته است ؛ مگر اينكه گوييم كه در خدمت ايشان به مدينه آمده است ؛ واللَّه تعالى اعلم . بالجملة ، مىنويسند : امام زين العابدين عليه السلام ملتمس جابر را پذيرفتار شد وبرخاست ومخدرات خاندان رسالت را تسليت داد وفرمود : « برخيزيد وسكون بگيريد ! معلوم است كه از اين پس ، جز ناله وأنين شغلى نخواهيد داشت ؛ لكن أقوام وأقارب وجز ايشان هستند كه نيروى بيرون آمدن ندارند وسخت بىقرار ودر انتظارند . اين بساط را از اينجا برگيريد ودر منزل مدينه بگسترانيد . » جناب زينب عرض كرد : « يا علي ! تو حجت خداوندى وامر تو مطاع است ؛ لكن بي حسين برادرم چگونه به مدينه اندر شوم ؟ كاش رخصت مىفرمودى كه بقيت عمر را در صحرا وبيابانها به پايان مىبردم . » مع الحديث برخاستند وبه كجاوهها بنشستند وبه صورت عزاداران ومصيبت يافتگان وبه هيأتى جانسوز ووضعي جگردوز وفرياد وناله به جانب شهر روى نهادند . چون مردم مدينه كه بجمله از شهر بيرون شده بودند ، آن حال را نگران شدند ، چنان شور وآشوب ووا ويلا ووا حسيناه از هرطرف برآوردند كه زمين وآسمان را جنبان ساختند . وچنانكه در أغلب كتب معتبره نوشتهاند ، چون جناب امّ كلثوم به مدينه نزديك شد ، روى به مدينه آورد وسخت بگريست وبه درد واندوه اندر شد وآن أيام كه با أهل خويش باعزت وجلالت واقربا وعشريت در مدينه اجتماع داشتند واكنون به ديگرگون چهره نمود ، به ياد آورد واين شعر بخواند : مدينة جدّنا لا تقبلينا * فبالحسرات والأحزان جئنا إلى آخر الاشعار ؛ لكن از پارهاى اشعار اين مظلومه كه به حضرت امام حسن در عرض اندوه وشجن خطاب « أيا عمّاه » وبه امام حسين « بانّا قد فجعنا في أبينا » مىفرمايد ، معلوم مىشود كه اين اشعار را فاطمه دختر امام حسين وبه قول صاحب رياض الأحزان ، امّ كلثوم دختر امام حسين عليهم السلام گاهىكه سواد شهر مدينه طيبه را نگران شد ، قرائت فرمود . بالجملة ، حضرات أهل بيت به اين حال پرملال به مدينه اندر شدند وجهانيان را خونينجگر ساختند . به روايتي ، امام عليه السلام به ملاحظهء رعايت پارهاى مردمان ناتوان پياده راه سپرد . در بعضي كتب مسطور است : پارهاى عجزه وپيران ناتوان كه نيروى بيرون شدن نداشتند ودر كوى وبرزن مدينه انجمن بودند ، چون آن علمهاى سياه ومصيبتيافتگان را نگران شدند ، بىاختيار دوان وخيزان وافتان ونالان به هرطرف از روى تحير نظر كردند . چنان حالتي دريافتند كه بيرون تاختگان از قبور را در يوم نشور نيفتد . غلغله وآشوب وزلزله وافغان شهر مدينه را فرا گرفت وحالتي دريافتند كه جز در روز وفات ، خواجة كاينات نيافتند . هر جماعتى نام يكى از شهدا را تذكره ساختى وأشك خونين بر چهره روان داشتى وفغان از فلك بگذاشتى . -