مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

155

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> آن يك درهم از معاوية قبول نكرد ( تا به اين‌جا ، حاصل حرف ناسخ است ) اكنون ممكن است كه آن زن كه در خرابه آمده باشد ، همين دختر باشد . طبعاً كه اين دختر سال‌ها در خانهء عبداللَّه بن جعفر ، زير دست عليا مخدره زينب كاملًا تربيت شده وروزگار أو را به شام خراب انداخته است واز جايى خبر ندارد . يك وقت به سر زبان‌ها افتاد . يك جماعت أسيران خارجي آوردند . اين زن درخواست كرد از يزيد به ديدن آن‌ها برود . يزيد گفت : « شب برو . » چون شب بر سر دست آمد ، فرمان كرد تا كرسي در خرابه نصب كردند . رفت بر سر آن كرسي قرار گرفت وحال رقت‌بار آن أسيران أو را كاملًا متأثر گردانيد . سئوال كرد : « بزرگ شما كيست ؟ » عليا مخدره را نشان دادند . گفت : « اى زن أسير ! شما أهل كدام دياريد ؟ » فرمود : « أهل مدينه . » آن زن گفت : « عرب همهء شهرها را مدينه گويد . شما از كدام مدينه هستيد ؟ » فرمود : « از مدينهء رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم . » آن‌زن از كرسي فرود آمد وبه روى خاك نشست . عليا مخدره سبب سئوال كرد . گفت : « به جهت احترام مدينهء رسول خدا ، اى زن أسير تو را به خدا قسم مىدهم ، هيچ در محلهء بني هاشم آمد وشد داشتى ؟ » عليا مخدره فرمود : « من در محلهء بني هاشم بزرگ شدم . » آن زن گفت : « اى زن أسير ! قلب مرا مضطرب كردى ، تو را به خدا قسم مىدهم كه هيچ در خانهء آقايم أمير المؤمنين عبور مىكردى وهيچ بىبى عليا مخدره زينب را زيارة كرده باشى ؟ » حضرت زينب عليها السلام ديگر نتوانست خوددارى بنمايد . صداى شيون أو بلند شد وفرمود : « حق دارى زينب را نمىشناسى . » منم زينب كه چرخ گجمدارى * نصيبم كرده است اشترسوارى بگفت اى زن زدى آتش به جانم * كلامت سوخت مغز استخوانم اگر تو زينبى پس كو حسينت * اگر تو زينبى كو نور عينت بگفتا تشنه أو را سر بريدند * به دشت كربلا در خون كشيدند جوانانش به مثل شاخ ريحان * مقطع گشته چون أوراق قرآن چه گويم من ز عباس دلاور * كه دست أو جدا كردند ز پيكر هم عبداللَّه عون جعفرش را * به خاك وخون كشيدند اكبرش را دريغ از قاسم نؤكد خدايش * كه از خون گشته رنگين دست وپايش ز فرعون وز نمرود ز شداد * ندارد اين چنين ظلمي كسى ياد كه تير كين زند بر شيرخواره * كند حلقوم أو را پاره پاره زدند آتش به خرگاه حسينى * به غارت رفت أموال حسينى مرا آخر ز سر معجر كشيدند * تن بيمار را در غل كشيدند حكايت گر ز شام وكوفه آرم * رسد گفتار تا روز شمارم -