مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

1005

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

ولا قرٍّ « 1 » ، حتّى تقشّرت وجوههم « 2 » ، ولم يرفع « 3 » ببيت المقدس حجر « 4 » عن « 5 » وجه الأرض « 4 » إلّا « 6 » وجد تحته دم عبيط ، وأبصر « 7 » النّاس الشّمس على الحيطان حمراء كأ نّها الملاحف المعصفرة إلى أن خرج عليّ ابن الحسين عليه السلام بالنِّسوة وردّ « 8 » رأس الحسين إلى كربلاء . « 9 »

--> ( 1 ) - [ في العيون ووسيلة الدّارين : برد وإلى هنا حكاه عنه في تظلّم الزّهراء ] . ( 2 ) - [ إلى هنا حكاه عنه في الدّمعة ونفس المهموم والعيون ] . ( 3 ) - [ وسيلة الدّارين : يرفع في ] . ( 4 - 4 ) [ لم يرد في وسيلة الدّارين ] . ( 5 ) - [ في البحار والعوالم والمعالي : على ] . ( 6 ) - [ زاد في الأنوار : وقد ] . ( 7 ) - [ الأنوار : نظر ] . ( 8 ) - [ المعالي : وردوا ] . ( 9 ) - فاطمه دختر علي عليه السلام گفت : سپس يزيد دستور داد زنان حسين را با امام بيمار در زندانى جا دادند كه از سرما وگرما جلوگيرى نداشت تا چهره‌هايشان پوست گذاشت . ودر بيت المقدس سنگى برنداشتند ، جز آن‌كه خون تازه زيرش بود ومردم ، خورشيد را بر ديوارها سرخ ديدند ؛ مانند پتوهاى رنگين تا علي بن الحسين با زنان بيرون شد وسر حسين را به كربلا برگرداند . كمره‌اى ، ترجمهء امالى ، / 167 - 168 در كتاب « امالى » از فاطمه دختر على عليهما السلام مروى است كه مىفرمايد : چون در پيش يزيد بن معاوية جلوس نموديم ، در اوّل امر بر ما رقت كرد وبا ملاطفت ورزيد . پس از آن مردى سرخ‌روى از مردم شام به سوى يزيد برخاست وگفت : « يا أمير المؤمنين ! اين كنيزك را به من بخش . » واز اسن سخن ، مرا اراده داشت . من در اين وقت جاريهء رخشنده‌روى بودم . سخت بتريدم وگمان همىبردم كه يزيد اين كار مىتواند وأو را ممكن است . پس به جامه‌هاى خواهرم كه از من بزرگ‌تر واعقل بود ، چنگ درانداختم وبر وى درآويختم وبه روايتي به جامهء عمّه‌ام زينب دست درافكندم وعمّه‌ام مىدانست كه اين كار براي يزيد ممكن نست . پس گفتم : يتيم شدم وخدمتكار شوم . عمّه‌ام به شامي فرمود : « سوگند به خدا ، دروغ گفتى ولئيم شدى واين كار نه براي تو ونه براي يزيد ممكن است . » يزيد خشمناك شد وگفت : « سوگند به خداى ، تو دروغ گفتى . اگر بخواهم ، اين كار مىكنم . » [ زينب ] فرمود : « سوگند به خداى اين نمىشود وخداى اين كار را براي تو قرار نفرموده ؛ مگر اين كه از ملّت ما بريون شوى وبه ديني جز دين ما متدين گردى . » يزيد خشمگين شد وگفت : « آيا با من بچنين مخاطبات مبادرت مىجويى ؟ همانا پدرت وبرادرت از دين خارج شدند . » فقالت : « بدين اللَّه ودين أبي وأخي وجدِّي اهتديتَ أنتَ وجدّك وأبوك » . -