مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
333
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
ثمّ نشرت ألف مرّة وأنّ اللّه تعالى قد دفع « 1 » القتل « 2 » عنك وعن هؤلاء الفتية من إخوانك وولدك وأهل بيتك . وتكلّم جماعة من أصحابه بنحو ذلك ، وقالوا : أنفسنا لك الفداء نقيك بأيدينا ووجوهنا ، فإذا نحن قتلنا بين يديك نكون قد وفينا لربّنا وقضينا ما علينا . ( 4 * ) . « 3 »
--> ( 1 ) - [ الأسرار : رفع ] . ( 2 ) - [ زاد في تسلية المجالس : هذه الفتنة ] . ( 3 ) - سپس شب فرارسيد . حسين عليه السّلام يارانش را جمع كرد وخداى را سپاس گفت وستايش كرد . سپس روى به ياران كرد وفرمود : « اما بعد ! حقيقت اينكه من نه يارانى نيكوتر از شما مىشناسم ونه خاندانى نيكوكارتر وبهتر از خاندان خودم . خداوند به همهء شماها پاداش نيكو عطا فرمايد . اينك تاريكى شب شما را فراگرفته است . شبانه حركت كنيد وهريك از شما دست يكى از خانوادهء مرا بگيرد ودر تاريكى شب پراكنده شويد ومرا با اينان بگذاريد كه به جز من ، با كسى كارى ندارند . » برادران وفرزندان وفرزندان عبد اللّه بن جعفر يكصدا گفتند : « چرا چنين كنيم ؟ براي اينكه پس از تو زنده بمانيم ؟ خداوند هرگز چنين چيزى را به ما نشان ندهد . » اين سخن را نخستين بار عباس بن علي گفت وديگران به دنبال أو . راوي گفت : سپس روى به فرزندان عقيل كرد وفرمود : « كشته شدن مسلم از شما خانواده ، براي شما كافى است . من اجازه دادم شماها راه خود بگيريد وبرويد . » وبه روايت ديگر ، حسين عليه السّلام كه چنين گفت ؛ برادران وهمگى خاندان أو به سخن درآمدند وگفتند : « پسر پيغمبر ! پس مردم به ما چه مىگويند ؟ وما به مردم چه بگوييم ؟ بگوئيم رئيس وبزرگ وپسر پيغمبر خودمان را رها كرديم ودر ركابش نه تيرى رها كرديم ونه نيزهاى به كار برديم ونه شمشيرى زديم ؟ نه به خدا قسم اى پسر پيغمبر هرگز از تو جدا نخواهيم شد ؛ بلكه به جان ودل نگهدار تو خواهيم بود تا آن كه در برابر تو كشته شويم وبه سرنوشت تو دچار گرديم . خدا زشت گرداند زندگى بعد از تو را . » سپس مسلم بن عوسجة برخاست وعرض كرد : « ما تو را اينچنين رها كنيم وبرويم در حالي كه اين دشمن گرداگرد تو را فراگرفته است ؟ نه به خدا قسم خداوند هرگز نصيبم نكند كه من چنين كارى كنم ؟ هستم تا نيزهام را در سينهشان بشكنم وتا قبضهء شمشير در دست دارم با شمشيرشان بزنم واگر اسلحه نداشته باشم با پرتاب سنگ با آنان خواهم جنگيد واز تو جدا نخواهم شد تا با تو شربت مرگ را بياشامم . » راوي گفت : سعيد بن عبد اللّه حنفي برخاست وعرض كرد : نه به خدا اى پسر پيغمبر هرگز ما تو را رها نكنيم تا خداوند بداند كه ما سفارش پيغمبر را دربارهء تو نگه داشتهايم واگر من دانستمى كه در راه تو كشته مىشوم وسپس زنده مىشوم وسپس ذرّات وجودم را به باد مىدهند وهفتاد بار با من چنين مىشد ، من از تو جدا نمىشدم تا آنكه در ركاب تو كشته شوم واكنون چرا چنين نكنم با اينكه يك كشته شدن بيش نيست وبه دنبالش عزّتى كه هرگز ذلّت نخواهد داشت . » سپس زهير بن قين برخاست وگفت : به خدا قسم اى پسر پيغمبر ، دوست دارم كه من كشته شوم ، سپس زنده شوم وهزار بار اين عمل تكرار شود ؛ ولى خداى تعالى كشته شدن را از جان تو وجان اين -