مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
294
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
الدّعاء والاستغفار . فمضى العبّاس إلى القوم « 1 » « 2 » ورجع من عندهم ومعه رسول من قبل عمر بن سعد « 3 » يقول : إنّا قد أجّلناكم إلى غد ، فإن استسلمتم سرّحناكم إلى أميرنا عبيد اللّه بن زياد ، وإن أبيتم فلسنا تاركيكم ، وانصرف « 2 » . « 4 »
--> ( 1 ) - [ زاد في المعالي : وسألهم ذلك فتوقّف عمر بن سعد وفي المنتخب : قال عمر بن سعد للشمر : ما تقول ؟ فقال : أمّا أنا فلو كنت الأمير لم أنظره ، فقال عمرو بن الحجّاج الزّبيديّ : ويلكم واللّه لو أنّهم من التّرك والدّيلم وسألونا مثل ذلك لأجبناهم فكيف وهم آل محمّد عليهم السّلام ، فقال له قيس بن الأشعث : أجبهم إلى ما سألوك ، فلعمري ليصحنّك بالقتال غدوة ، فقال : واللّه لو أعلم أن يفعلوا ما أخرّتهم العشيّة ] . ( 2 - 2 ) [ حكاه عنه في تظلّم الزّهراء ، / 175 ] . ( 3 ) - [ زاد في نفس المهموم والمعالي والعيون : فقام حيث سمع الصّوت فقال ] . ( 4 ) - سپس عمر بن سعد فرياد زد : « اى لشگر خدا سوار شويد ، وبه بهشت مژده گيريد . » پس لشگر سوار شد وتا هنگام غروب به نزد حسين عليه السّلام ويارانش يورش بردند . در آن هنگام حسين عليه السّلام جلوى خيمهء خود نشسته بود وبر شمشير خود تكيه زده وسر بر زانو نهاده وخواب رفته بود . خواهر آواز خروش لشگر شنيد وبه نزديك برادر آمد وگفت : « برادر ! آيا اين هياهو وآواز خروش را نشنوى كه نزديك شده است ؟ » حسين عليه السّلام سر برداشت وفرمود : « همانا من رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را اكنون در خواب ديدم كه به من فرمود : « تو به نزد ما خواهى آمد . » پس خواهرش ( كه اين حرف را شنيد ) ، مشت به صورت زد وفرياد كرد : « واي ! » حسين عليه السّلام به أو فرمود : « خواهرم واي بر تو نيست . آرام وخموش باش . خدايت رحمت كند . » پس عباس پيش آمد وعرض كرد : « برادر جان ! لشگر به نزد تو آمد ! ؟ » حضرت برخاست وبه عباس فرمود : « برادرم ! تو به جاى من سوار شو ( يا فرمود : جانم به قربانت سوار شو ) وبه نزد اينان برو وبه ايشان بگو : چيست شما را وچه مىخواهيد ؟ واز سبب آمدن ايشان پرسش كن . » پس عباس با گروهى حدود بيست نفر سوار كه در ميان ايشان بود ، زهير بن قين وحبيب بن مظاهر به نزد آن لشگر آمد وعباس به آنان فرمود : « چه مىخواهيد وچه اراده داريد ؟ » گفتند : « دستور از أمير رسيده است كه به شما پيشنهاد كنيم به حكم أو تن دهيد وتسليم شويد ويا با شما جنگ كنيم ؟ » فرمود : « پس شتاب نكنيد تا به نزد أبى عبد اللّه بروم وسخن شما را به عرض آن حضرت برسانم . » آنان بازايستادند وگفتند : « برو واين پيغام را به أو برسان وهر پاسخى داد نيز به اطلاع ما برسان . » پس عباس به تنهايى به نزد حسين عليه السّلام بازگشت كه جريان را به عرض رساند ، وهمراهان أو ( يعنى زهير وحبيب وديگران ) آنجا در جلوى لشگر ايستادند وبا آن مردم سخن مىگفتند وآنان را موعظه كردند واندرز دادند واز جنگ با حسين عليه السّلام بازشان داشتند . عباس به نزد حسين عليه السّلام آمد وسخن لشگر -