مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

596

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> وعناد بپرهيزيد ؛ چه من به آهنگ شام ودخول دمشق بيرون مىشوم ، از اين پس همه روز مكاتيب من به شما مىرسد وهم اكنون در جناح عجلت حركت مىنمايم . مردم بصره هم‌آواز گفتند : « سمعاً وطاعة » . آن‌گاه ابن زياد خليفه خود را با ايشان باز نمود ، حوايج ايشان را برآورد ، عطاها وخلعت‌ها بداد وبا جماعتى از شجعان رجال وفرسان ابطال راه برگرفت ؛ چه طغيان اهل‌كوفه وخروج زندانيان كه از أصحاب أمير مؤمنان عليه السلام بودند ، بدو پيوسته بود ، ومىدانست كه در گذرگاه وكمين أو بيرون شده‌اند تا أو را گرفته وتباه كنند . چون ابن‌زياد چندى راه در نوشت ، عمر بن الجارود در طي طريق با وى رفيق گشت . به روايت صاحب قرّةالعين ، أو نيز با ابن زياد راه مىسپرد وأو را در ميان قوم وعشيرتي كه داشت ، مطاعيتى به كمال ونيز يازده پسر بودش كه هر يك با ده تن برابر بودند وهم هزار نفر مملوك داشت وبه آهنگ كوفه راه مىنوشتند . در آن‌حال از خروج زندانيان ، موافقت اهل‌كوفه با ايشان وبيرون آمدن از كوفه براي گرفتارى ابن‌زياد بشنيدند . عمر بن‌الجارود را پسرى بود كه آن‌حدّت بصر وقوّت‌نظرش بودى كه اگر از دو فرسنگ مسافت ، گردى برخاستى بازدانستى كه از سم ستور است يا جز آن است ، پس نظر بر دوانيد ، غبارى را بديد ، روى به پدرش كرد وگفت : « گرد وغبارى ولشگر بسيارى از سوى كوفه نگرانم وگمان همىبرم كه در طلب ما شتابان باشند . » اين‌هنگام ابن جارود روى به ابن زياد كرد وگفت : « يا عبيداللَّه ! به راستى بگو از بصره به كدام علّت روى به ديگر سوى آورده‌اى ؟ » گفت : « دانسته باش كه مرا خبر رسيد كه يزيد رخت به ديگر سراى كشيد ، چون اين خبر به كوفه پيوست ، سراى مرا به غارت گرفتند ، زندانيان را از زندان بيرون آوردند ونيز از ايشان بيمناك هستم كه خبر رحيل مرا از بصره دانسته باشند ودر عرض راه به كمين من بنشينند واز من انتقام بكشند ؛ چه جمله از أصحاب علي عليه السلام هستند ومدّت‌ها گرفتار بند وزنجير زندان بودند . » عمر بن الجارود گفت : « حكايت همان است كه گفتى ونيك دانسته باش كه تو را از چنگ ايشان مخلصي نباشد ، مگر به طريقي كه به تو أشارت كنم . » گفت : « بيار تا چه دارى . » گفت : « تورا زير شكم شتر سخت مىبندم ، مشك‌هاىخالى از آب دو سوى شتر بر تو حايل وجل‌هاى چند بر تو ساتر مىگردانم ، آن شتر را در وسط اشترهاى ديگر روان مىدارم واگر از اين سخن تجاوز كنى ، بىگمان به هلاك ودمار دچار مىشوى ؛ چه ديرى برنيايد كه اين جماعت ما را دريابند وشرايط تفتيش را از دست نگذارند . سوگند با خداى اگر تو را بنگرند ، يك ساعت مجال نگذارند . » ابن زياد گفت : « چنان كن كه چنان دانى . » وابن‌جارود أو را در زير شتر بربست وچون از آن تدبير