مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
592
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> اىقوم ! همانا ما وشما بهمنزلهء يكتن باشيم ، دست ما وشما در يك حكم است ودشمن ما وشما يكى است . اگر دست در دست دهيم وپشتوان يكديگر شويم ، دشمن را مخذول ومنكوب سازيم واگر به اختلاف وتفرقه رويم ، ابّهت ، شوكت وهيبت ما از نظر دشمن ما برود . اى قوم ! نصيحت مرا خوار وناديده مشماريد ، امر مرا مخالف مشويد وبه محض قرائت اين مكتوب روى به من آوريد وجانب من بسپاريد . والسلام . » چون سليمان واصحابش اين مكتوب را قرائت كردند ، گفتند : « در آن حال كه در كوفه جاى داشتيم ، از اينگونه سخنان فراوان بشنيديم واز آهنگ خويش انصراف نجستيم . هم اكنون كه خويشتن را آمادهء جهاد ساخته وبه زمين دشمن نزديك شدهايم ، چگونه متابعت اين رأى ومطاوعت اين فرمان را نماييم ! » پس سليمان پاسخ عبداللَّه بن يزيد را بنوشت وأو را بر آن نصايح وآن شفقت شكر وثنا بگذاشت وباز نمود : « اين قوم در كار جهاد وجانبازى در راه خالق عباد خرسند وشاد هستند ، از اين كه نفوس خود را به پروردگار قدوس فروختهاند ، بشارتها دارند ، از آن گناه بزرگ وتقصير عظيم به توبت وانابت رفتهاند ، به حضرت خداى روىآورده وبر أو توكّل نمودهاند ، وبه آنچه قضاى ايزد دوسراى رفته ، راضى باشند . » چون اين مكتوب به عبداللَّه پيوست ، گفت : « يقين دارم كه اوّل خبري كه از اين قوم به شما مىپيوندد ، قتل ايشان است . سوگند با خداى ، همگى مسلم وكرام شهيد مىشوند . » بالجملة سليمان ويارانش از آنجا بكوچيدند ، در هيت 11 فرود آمدند ، بياسودند واز آنجا راه برگرفتند وبه قرقيسيا در آمدند . در اين وقت زفر بن حارث كلابى كه با مروانيان كوس مخالفت مىكوفت ، بر آن شهر مستولى شده بود ، چون خبر ورود آن جماعت را بدانست ، بيمناك شد ودر قرقيسيا متحصن گرديد . دروازههاى شهر را بر روى ايشان بربست وسليمان ويارانش در كنار شهر فرود آمدند . سليمان با مسيّب بن نجبه گفت : « زفر بن الحارث پسر عم تو مردى با خير ، مهمان دوست وبا مروّت وفتوّت است ، تو را بر در اين حصار بايد رفت ، أو را از كماهى آگاهى بايد داد ، خواستار بايد شد تا در حصار بر اين لشگر برگشايد ، دستوري دهد تا شهريان آنچه در بايست اين سپاه باشد ، از كاه ، جو وديگر اشيا به آن بها كه متداول ايشان است ، به ما بدهند ، قيمتش را بازگيرند وهم خاطر آسوده دارند كه بامدادان ، به گاه اين سپاه كوس كوچ بر كوبند واز كنار اين شهر برخيزند . » مسيّب بن نجبه بر در حصار شد وخويشتن را شناخته داشت . رخصت خواست تا به شهر اندر شود وديدار زفر را دريابد . مذيل بن زفر نزد پدرش رفت وگفت : « اين مردى نيكو هيأت ونامش مسيّب بن نجبه است . رخصت خواهد تا به ديدار تو آيد . » زفر گفت : « اى پسرك ! نمىدانى اين مرد كيست ؟ اين مرد ، يكّه سوار تمامت مضر است ، اگر از اشراف طايفه مضر ده تن به شمار آورند ، يك تن از آن ده تن أو باشد . أو مردى ناسك ، ديندار وپرهيزكار است ،