مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

491

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> يكى از همراهانت فرود آيد ، ويا پيشروى كند ، مگر اين كه از اين كار ناچار باشد . » حميد بن مسلم گويد : من جزو سواران مسيب بن نجبه بودم كه همهء باقيمانده روز وشب را راه پيموديم ، سحرگاه فرودآمديم ، به اسبان خود توبره زديم وبه اندازهء خوراك آن چرتى زديم . آن‌گاه برنشستيم تا صبح برآمد كه فرود آمديم ونماز كرديم . آن‌گاه مسيب سوار شد وما نيز سوار شديم . أبو الجويريهء عبدي را با يك صد سوار از ياران خود ، عبداللَّه بن عوف بن احمر را با يك صد وبيست وحنش بن أبي ربيعه كناني را با همين مقدار فرستاد وخود أو با يك صد كس بماند . گفت : « نخستين كسى را كه ديديد ، پيش من آريد . » نخستين كسى كه ديديم ، يك بدوي بود كه چند خر را مىراند وشعري مىخواند به اين مضمون : اى مالك سوى يارانم شتاب مكن روان باش كه در امانى . » گويد : عبداللَّه بن عوف بن احمر گفت : « اى حميد پسر مسلم ، به پروردگار كعبه قسم اين بشارت است . » آن‌گاه به بدوي گفت : « از كدام طايفه‌اى ؟ » گفت : « از بنىتغلب . » گفت : « قسم به پروردگار كعبه ، غلبه مىيابيد ان شاء اللَّه . » گويد : مسيب بن نجبه به ما رسيد ، آنچه را از بدوي شنيده بوديم ، با وى بگفتيم ووى را پيش مسيب آورديم كه به ابن‌عوف گفت : « از سخن تو كه گفتى بشارت ، خرسند شدم ونيز از كلمهء حميد بن مسلم ، اميدوارم بشارت‌هاى خرسندآور داشته باشيد . خرسندى اين است كه كارتان پسنديده باشد ( حميد ) ، از دشمن به سلامت باشيد ( مسلم ) ، اين فإلى نكو است وپيمبر خدا ( ص ) فال‌زدن را خوش داشت . » آن‌گاه به بدوي گفت : « ميان ما ونزديك‌ترين دستهء اين قوم چه مقدار است ؟ » گفت : « نزديك‌ترين اردويشان اردوى پسر ذو الكلاع است كه ميان وى وحصين اختلاف بود ؛ حصين ادعا داشت ، سالار همهء جمع است وپسر ذو الكلاع مىگفت : « تو كسى نيستى كه بر من سالارت كنند . به عبيداللَّه نوشته‌اند ودر انتظار دستور اويند ، اينك اردوى پسر ذو الكلاع از شما يك ميل فاصله دارد . » گويد : پس آن مرد را رها كرديم وبا شتاب سوى آن‌ها رفتيم . به خدا ناگهان نزديكشان رسيديم كه غافل بودند وبه يك طرف اردويشان حمله برديم كه چندان نجنگيدند وهزيمت شدند . چند كس از آن‌ها بكشتيم ، كساني را زخمدار كرديم كه زخمى بسيار بود ، چهار پايانى از آن‌ها بگرفتيم ، از اردوگاهشان برون شدند وآن را به ما واگذاشتند وآنچه سبك بود ، از آن‌جا برگرفتيم . گويد : آن‌گاه مسيب بانگ بازگشت داد وگفت : « ظفر يافتيد ، غنيمت گرفتيد وبه سلامت مانديد ، بازگرديد . » بازگشتيم وپيش سليمان رفتيم . گويد : عبيداللَّه بن زياد خبر يافت وحصين بن نمير را با شتاب سوى ما فرستاد كه با دوازده هزار كس