مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

451

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> اين نامه را كه به ابن‌حنفيّه منسوب داشته بود بر خلق بخواند ، نوشته بود كه سليمان در خروج تقصير مىنمايد كه‌تأخير مىكند ، اى مختار تو از مكة به‌كوفه بپوى وشيعه را بگوى كه خروج نمايند ودر طلب خون امام حسين عليه السلام قصور نورزند ، بيعت مرا از مردم‌كوفه بگير ودر ميان ايشان بباش ، تا كسى را بديشان روان دارم . » بالجملة مختار چون اين‌حال را با مردم كوفه مكشوف‌داشت ونيز بازنمود كه بايد در طلب خون اهل‌بيت مسامحت نكرد وأعداء را بكشت وقلوب را شفا بخشيد گفتند : « همانا تو سزاوار ودر خور اين‌كارى ، جز اين‌كه امروز مردمان با سليمان بن صرد خزاعي كه شيخ شيعه است در بيعت باشند تو در كار خويش درنگ جوى واين شتاب فرو گذار . » معذالك جماعتى از مردم‌شيعه از پيرامون سليمان پراكنده وبا أو گرونده شدند ، مختار با شيعيان همىگفتى : « اگر تا كنون سليمان خروج نمودى ، شهر را در حيطه ضبط وتصرف درآوردى ، هر گز عبداللَّه بن زبير را آن مجال نبودى كه عمال خود را به كوفه فرستد . » مختار ، محمد ابن حنفيه را مهدى خواندى وبا مردمان گفتى : « سليمان اين‌كار را تباه ساخت ، اكنون نامه‌اى به حضرت مهدى به عرض مىرسانم تا چه فرمايد . » از اين روى در أركان شهامت واحتشام سليمان رخنه افكند ودر كوفه نگران همىبود تا امر سليمان به كجا خواهد پيوست . مردم شيعه از بيم عبد الملك وعبداللَّه زبير پوشيده در انجام مقصد وتجهيز كار خروج بودند ، وبيم ايشان از أهل كوفه بيشتر بود چه أكثر آن جماعت در شمار قتله حسين عليه السلام بودند واز آن طرف مختار مردمان را از كنار سليمان پراكنده وبه خويش دعوت مىنمود ، نخست كسى كه با وى بيعت نمود عبيد بن عمر وإسماعيل بن كثير بودند . در اين‌وقت عمر بن سعد وشبث بن ربعي لعنهما اللَّه تعالى با مردم كوفه گفتند : « همانا مختار از سليمان بر شما سخت‌تر است چه سليمان خروج مىنمايد تا با دشمنان مقاتلت جويد ، لكن مختار مىخواهد بر شما چنگ بيفكند ، هم‌اكنون بدو بتازيد وبند آهنينش بگذاريد وجاويدان به زندانش بازگذاريد . » از آن‌طرف مختار در سراى خود از هر طرف بىخبر نشسته ، به ناگاه أطراف سرايش را احاطه كرده أو را بيرون كشيدند ، إبراهيم بن محمد بن‌طلحه با عبداللَّه بن يزيد گفت : « كتف أو را بر پشت بر بند وبا پاى برهنه‌اش در كوى وبر زن بدوان . » إبراهيم گفت : « هرگز اين كار نكنم ، چه أو را با ما دشمنى وحربي نرفته ، بلكه محض ظن وگمان أو را مأخوذ نموده‌ايم . » پس قاطر أو را حاضر كردند ومختار را سوار كرده به زندان بردند . يحيىبن أبى عيس مىگويد : با حميد بن مسلم ازدى به مختار در آمديم وهمىبشنيديم كه مىگفت : « أمّا وَرَبِّ البِحار ، [ . . . ] . » « سوگند به پروردگار درياهاى بىكران ، ونخلستان وأشجار بىپايان ، وبيابان‌هاى بىآب وگياه ، وفرشتگان ابرار ، وبرگزيدگان اخيار ، البتة بخواهم كشت هر ستمكارى نابه‌كار را با شمشيرى آبدار ، وتيرى شرر بار به معاونت گروهى از ياران كه در كار جنگ وجوش وحرب وخروش اختلاف وانعطاف نجويند