مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

448

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> چه فرصتى چنين از دست مىدهد ، در خروج اهمال مىورزد . » ونامهء محمد حنفيه را به مردم نموده گفت : « امام وقت اوست نه علي بن الحسين ؛ زيرا كه محمد به علم زيادت است وبه علي بن ابىطالب رضي الله عنه قريب‌تر وبه كتاب خدا اعلم ووصى پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم اوست . » وآن نامه را بر خلق خواند ، جمعى كثير با أو نيز بيعت كردند واز مضمون آن مكتوب اين بود : « سليمان تقصير مىكند كه در خروج تأخير مىنمايد . اى مختار ! تو از مكة به كوفه رو وشيعه را بگوى تا بيرون آمده ، خون امام حسين رضي الله عنه را طلب كنند وبيعت مرا از كوفيان ستانده ودر ميان ايشان باش تا كس فرستم . » گويند كه بعد از اظهار مختار به نامهء محمد حنفيه ، أكثر مردم كوفه از سليمان روگردان شده وبه مختار پيوستند . ومختار با شيعه گفت : « اگر سليمان خروج كرده وشهر را ضبط نمودى ، هرگز عبداللَّه بن زبير را مجال آن نبودى كه عمال خويش به كوفه فرستد . » ومختار محمد حنفيه را مهدى خواندى ومردمان را گفتى : « سليمان اين كار را تباه كرد ، اكنون من به مهدى نامه مىنويسم تا چه فرمايد . » وچون سليمان شنيد كه مختار در مقام مخالفت است ومروان حكم حاكم شده است وعبيداللَّه بن زياد را از شام به كوفه خواهد فرستاد . انديشناك شد وشيعه وتبعهء خود را جمع كرد وگفت : « اگر مختار مىخواهد كه از قبل محمد حنفيه بيرون آيد ، هيچ مضايقه نيست . امام من علي بن الحسين است وتا زماني كه من با مردم مقرر كرده‌ام كه در آن زمان خروج كنم نرسد ، بيرون نخواهم آمد . » در اين اثنا شخصي از أهل شام به خدمت عبداللَّه بن زيد والى كوفه مبادرت نمود وگفت : « ايّها الأمير ! از خود غافل مباش كه خوارج در اين شهر بسيار گردآمده‌اند ، جمعى به مختار پيوسته‌اند ، گروهى تابع سليمان بن صرد شده‌اند ومىخواهند كه بىخبر به سراى تو درآمده وتو را از ميان برگيرند . مصلحت در آن است كه بىتوقف جمعى را به خانهء سليمان بن صرد فرستى تا أو را گرفته ، به زندان برند واگر مىدانى كه اين معنى بي حرب از پيش درنخواهد شد ، جنگ را آماده باش . » عبداللَّه بن زيد پرسيد : « اين جماعت چه مذهب دارند . » آن مرد گفت : « ايشان باطناً سنىاند ، به ظاهر دعوى تشيّع مىكنند وخون حسين بن علي را طلب مىنمايند . » عبداللَّه گفت : « من امام حسين را نكشته‌ام كه ايشان به آن سبب قصد من كنند وآن كس كه امام حسين را كشته ، اينك از جانب شام مىآيد . سزاوار آن است كه شيعهء امام حسين رضي الله عنه با أو محاربه نمايند نه با من . » بعد از آن فرمود تا خلق كوفه به مسجد مجتمع شدند وچون جمع شدند ، بر منبر رفته وگفت : « ايّها الناس ! چنين مىشنوم كه طايفه‌اى از شما اتفاق نموده‌ايد كه خون امام حسين را از من طلب داريد ، به خدا سوگند كه من امام حسين را نكشته‌ام ونفرموده‌ام كه أو را بكشند وبه كشتن أو راضى نبوده‌ام ومن مىدانم كه آن‌جماعت كه بر حرب من اتفاق كرده‌اند ، چه كسانند . وليكن با مسلمانان حرب نكنم تا ايشان در اين مقام نيايند وهمه كس مىداند كه خون امام حسين را از پسر زياد وبنىاميه طلب بايد داشت . مرا ابن‌زبير به