مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

413

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> تو به جنگ آمد ، با وى جنگ كنى كه كسان فرآهم آورده وآرايش گرفته‌اى . أو غافل است كه بيم دارم اگر أو آغاز كند وبگذارى تا بر ضد تو قيام كند ، نيرويش بسيار وكار وى بزرگ شود . » عبيداللَّه بن يزيد گفت : « خدا ميان ما وآن‌ها است . اگر به جنگ ما آيند ، با آن‌ها جنگ مىكنيم واگر ما را واگذارند ، دنبالشان نمىكنيم . اين كسان چه مىخواهند ؟ » گفت : « اين كسان مىگويند كه سر خون‌خواهى حسين بن علي دارند . » گفت : « مگر من حسين را كشته‌ام ؟ خدا قاتل حسين را لعنت كند ! » گويد : سليمان بن صرد ويارانش مىخواستند در كوفه قيام كنند ، عبداللَّه بن يزيد بيامد وبه منبر رفت ، به سخن ايستاد ، حمد خداى گفت ، ثناى أو كرد وآن‌گاه گفت : « اما بعد ، شنيده‌ام كه گروهى از مردم اين شهر مىخواهند بر ضد ما قيام كنند ، پرسيدم : مقصودشان از اين كار چيست ؟ گفتند : به پندار خويش سر خون‌خواهى حسين بن علي دارند . خدا اين گروه را رحمت كند ! كه جاهايشان را مىدانم وبه من گفته‌اند بگيرمشان . گفته‌اند كه پيش از آن‌كه آغاز كنند ، من آغاز كنم . اما اين را نپذيرفتم وگفتم : اگر به جنگ من آيند ، با آن‌ها جنگ مىكنم . واگر مرا واگذارند ، دنبالشان نمىكنم . براي چه با من بجنگند ؟ به خدا من حسين را نكشته‌ام ، با وى نجنگيده‌ام واز كشته شدنش كه رحمت خدا بر أو باد ! غمين شدم . اين گروه در امانند ، بيايند ، آشكار شوند وسوى قاتل حسين روند كه سوى آن‌ها روان است ومن بر ضد قاتل حسين ، پشتيبان آن‌ها هستم . اينك ابن‌زياد ، قاتل حسين وقاتل نيكان وبرجستگان شما سوى شما مىآيد ، وى را در يك منزلي پل منبج ديده‌اند . پيكار وى وآماده شدن براي مقابله با أو بهتر وعاقلانه‌تر از اين است كه به جان هم افتيد ، همديگر را بكشيد ، خون يكديگر را بريزيد وفردا كه ضعيف شديد ، اين دشمن به مقابل شما آيد . به خدا اين آرزوى دشمن شماست . اينك كسى سوى شما مىآيد كه أو را بيش‌تر از همهء مخلوق خدا دشمن داريد . كسى كه خودش وپدرش هفت سال ولايتدار شما بوده‌اند كه پيوسته در كار كشتن اهل‌عفّت ودين بوده‌اند . اوست كه از شما كشتار كرده وبليه از أو ديده‌ايد وكسى را كه به خون‌خواهيش برخاسته‌ايد ، أو كشته واينك سوى شما مىآيد . با همه نيرو وقدرت برويد ونيروى خويش را بر ضد وى ، نه خودتان ، به‌كار اندازيد كه من از نيك‌خواهى شما باز نمانده‌ام . خدا ما را متفق كند وپيشوايانمان را به صلاح آرد ! » گويد : إبراهيم بن محمد بن طلحه گفت : « اى مردم ! گفتار اين ضعيف آرامش جوى ، شما را در كار خشونت وشمشير مغرور نكند ، به خدا اگر كسى بر ضد ما قيام كند ، مىكشيمش واگر يقين كنم كه گروهى مىخواهند بر ضد ما قيام كنند ، پدر را به جاى فرزند وفرزند را به جاى پدر مىگيريم ، دوست را به جاى دوست وسر دسته را به جاى كسانش مىگيريم ، تا تسليم حق شوند وبه أطاعت گردن نهند . » گويد : مسيب‌بن‌نجبه به طرف أو جست وسخنش را بريد وگفت : « اى پسر پيمان شكن ! ما را از خشونت وشمشيرت مىترسانى ، به خدا تو زبون‌تر از اين هستى ، ملامتت نمىكنم كه ما را دشمن دارى كه پدر وجدت