مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
342
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> أبو جعفر گويد : روايت ابن عياش چنين است كه نخستين كس كه دو شهر كوفه وبصره را با هم داشت ، زياد بود وپسرش كه سيزده هزار كس از خوارج را كشتند ، وعبيداللَّه چهار هزار كس از آنها را به زندان كرد . چون يزيد به هلاكت رسيد ، عبيداللَّه به سخن ايستاد وگفت : « آن كس كه به فرمانبرى وى جنگ مىكرديم ، بمرد . اگر اميرم كنيد ، خراج شما را بگيرم وبا دشمنان نبرد كنم . » ومقاتل بن مسمع وسعيد بن قرجا را كه يكى از مردم بنىمازن بود ، در اين باب به كوفه فرستاد . نايب وى بر كوفه عمرو بن حريث بود . آن دو كس پيام وى را رسانيدند . يزيد بن حارث بن رويم شيبانى به سخن ايستاد وگفت : « حمد خداى كه ما را از پسر سميه آسوده كرد . » گويد : عمرو بگفت تا أو را بزدند وسوى زندان بردند . اما مردم بنى بكر ميان كسان عمرو ويزيد حايل شدند ويزيد بيمناك پيش كسان خود رفت . محمد بن أشعث كس فرستاد كه بر رأى خويش استوار باش ودر اين باب ، فرستادگان پياپى آمدند . پس از آن عمرو به منبر رفت كه أو را ريگباران كردند وبه خانهء خويش رفت . آنگاه مردم در مسجد فرآهم آمدند وگفتند : « يكى را أمير مىكنيم تا وقتي كه مردم بر خليفهاى اتفاق كنند . » دربارهء عمر 1 بن سعد همسخن شدند ، اما زنان همدان بيامدند كه بر حسين مىگريستند ومردانشان با شمشيرهاى آويخته دور منبر را گرفتند . محمد بناشعث گفت : « چيزى شد جز آنچه ما مىخواستيم . » وچنان بود كه مردم كنده از 2 عمر بنسعد 2 پشتيبانى مىكردند كه خالگان وى بودند . پس دربارهء عامر بن مسعود همسخن شدند واين را براي ابن زبير نوشتند كه وى را تأييد كرد . اما روايت عوانه بن حكم چنين است كه گويد : وقتي مردم بصره با عبيداللَّه بن زياد بيعت كردند ، عمرو ابن مسمع وسعيد بن قرحاى تميمي را از جانب خويش به كوفه فرستاد تا عمل مردم بصره را به آنها خبر دهند واز آنها براي عبيداللَّه بن زياد بيعت بخواهند تا وقتي كه مردم اتفاق كنند . گويد : پس عمرو بن حريث مردم را فرآهم آورد ، حمد خدا گفت ، ثناى أو كرد وآنگاه گفت : « اين دو كس از جانب اميرتان آمدهاند وشما را به كارى مىخوانند كه خدا به وسيلهء آن شما را متفق مىكند وميانتان صلح مىآرد . از آنها بشنويد وبپذيريد كه آنچه آوردهاند ، مايهء رشاد است . » گويد : آنگاه عمرو بن مسمع برخاست ، حمد خدا گفت ثناى أو كرد واز مردم بصره سخن آورد كه بر امارت عبيداللَّه بن زياد اتفاق كردهاند تا وقتي كه مردم در كار خويش بنگرند كه خلافت به كي دهند . آنگاه گفت : « ما پيش شما آمدهايم كه كار خويش وشما را يكى كنيم وأمير ما وشما يكى باشد كه كوفه از بصره وبصره از كوفه [ است ] . » آنگاه ابن قرحا بهپاخاست وسخنانى همانند يار خويش گفت . گويد : يزيد بن حارث شيبانى بهپاخاست وپيش از همه كس ريگ به آنها زد . پس از آن مردم نيز ريگشان زدند . آنگاه يزيد گفت : « ما با پسر مرجانه بيعت كنيم ؟ » واين عمل حرمت يزيد را در شهر