مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
207
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> ابن عرق مىگويد : از سخنان مختار در عجب بودم . سوگند به خدا آنچه گفته بود ، به جمله را نگران شدم . وقتي اين حديث را با حجاج بن يوسف در ميان آوردم ، سخت بخنديد وگفت : « للَّه درّه ! أيّ رجلٍ ديناً ، ومسعر حربٍ ، ومقارع أعداء كان : نيكى مختار با خداى باد ! عجب مردى با دين ، جنگجوى ودشمن گداز بوده است . » بالجملة مختار به آهنگ ابن زبير ، نزد ابن زبير بيامد وأو در شرايط توقير وتبجيل قدوم مختار ، مساعي جميله مبذول داشت وگفت : « مردم كوفه را چگونه يا فتى ؟ » گفت : « در باطن دشمن ودر ظاهر دوستند . » عبداللَّه بر مذمّت مردم كوفه بسى سخن راند . مختار گفت : « دست در آر تا با تو بيعت كنم ؛ چه تو نزد أرباب عقل وكياست ، از يزيد به خلافت شايستهترى . بدان شرط كه رتق وفتق أمور را به عهدهء كفايت ودرايت من حوالت دارى تا به نيروى شمشير آبدار ونيزهء آتش بار دمار از دشمنان نابهكار بر آرم وممالك عراق عرب وديار شام را در حيطهء اقتدار تو در آورم . » ابن زبير گفت : « در اين باب تأمّلى به سزا لازم است . » مختار بدانست كه ابن زبير امر خود را از وى پوشيده مىدارد ، خشمگين از وى مفارقت كرد ومدّت يك سال در طايف بزيست . ابن زبير از حال أو پرسش گرفت ، گفتند : « از مكة به طائف شده وچنان مىداند كه آنكس كه از در خشم وستيز بيرون شود ودشمنان دين وجباران را دستخوش هلاك ودمار گرداند ، اوست . » ابن زبير گفت : « خداى أو را بكشد ! همانا به سخنان كاهنان ودروغ زنان فريفته شده [ است ] . اگر خداى تعالى جبّاران را هلاك فرمايد ، مختار اوّل ايشان خواهد بود . » ودر اين حديث بودند كه مختار به مسجد در آمد ، طواف بداد ، دو ركعت نماز بگذاشت ، در گوشهاى بنشست ونزد ابن زبير نيامد . معارف مكة در گردش انجمن شدند واز هر در حديث همىراندند . ابن زبير چون مختار را بديد ، گفت : « ديدار مختار را خواهانم ، همىخواهم با من بيعت كند وگمان دارم كه موافقت نكند . » عباس بن سهل بن مسعر گفت : « اگر أجازت رود ، استمزاجى حاصل كنم . » پس نزد مختار شد ، از حالش بپرسيد وگفت : « آيا سزاوار است كه چون تويى از آنكس كه اشراف قريش ، أنصار ، ثقيف وتمامت زعماى قبايل بر وى انجمن كردهاند ، دورى بجويد ؟ بيا وباوى بيعت كن . » مختار گفت : « به سال گذشته بدو شدم ، خبرش را از من پوشيده داشت . چون استغناى أو را از خود بدانستم ، خوشتر دانستم كه استغناى خود را نيز از أو بدو بنمايم . » عباس گفت : « درست گويى ، امّا چون تو حديث بيعت را در جماعت با وى بگذاشتى ، به صواب نشمرد كه پرده از راز برگيرد وخاموش شد . همانا أمثال اين كلمات را بايد پوشيده راند كه از اغيار پوشيده ماند . امشب با وى ملاقاة كن ومن نيز با تو هستم تا از ما في الضمير يكديگر با خبر شويد . »