مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
190
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> به حركتآورد وروانشد . من لختى با وى برفتم وبراي وى از خدا سلامت ومصاحبت نكو خواستم . گويد : آنگاه توقفكرد ومرا قسمداد كه بازگردم . دستش را بگرفتم ، بدرود كردم ، سلام گفتم ، بازگشتم وبا خويشتن گفتم : « شايد اين سخن كه اين كس ؛ يعنى مختار مىگويد وپندارد كه رخ مىدهد ، چيزى است كه با خويشتن گفته ؟ به خدا ، خدا هيچ كس را از غيب خبر نداده [ است ] . اين چيزى است كه أو آرزو مىكند وپندارد كه رخ مىدهد ودلبستهء انديشهء خويش است . به خدا اين انديشهء آشفته است . به خدا چنان نيست كه هر چه را انسان پندارد كه مىشود ، بشود . » گويد : به خدا زنده بودم وهمهء آنچه را گفته بود ، بديدم . گويد : به خدا اگر اين دانشى بود كه به أو القا شده بود ، وقوع يافت واگر نظري بود كه داشت وآرزويى بود كه كرده بود ، رخ داد . ابن عرق گويد : « اين حديث را با حجاج بن يوسف بگفتم كه به من گفت مختار مىگفت : كسى كه دنبالهء خويش را بكشد به دجله يا أطراف آن بانگ واي زند . » بدو گفتم : « آيا اين چيزها را مىساخت وبه تخمين مىگفت ، يا از علمي بود كه به أو داده شده بود ؟ » گفت : « بهخدا آنچه را مىپرسى نمىدانم ، ولى چه مردى بود به ديندارى ، جنگافروزى وكوفتن دشمنان . » عباس بن سهل بن سعد گويد : مختار به مكة رسيد وپيش ابن زبير آمد . من پيش وى نشسته بودم ، به ابن زبير سلام گفت كه جواب وى را بداد وخوشآمد گفت وجاى گشود . آنگاه گفت : « اى أبو إسحاق ! از حال مردم كوفه با من سخن كن . » مختار گفت : « آنها به ظاهر ، دوستان حاكم خويشند وبه باطن ، دشمن اويند . » ابن زبير گفت : « اين صفت بندگان بد است كه چون صاحبان خويش را ببينند ، خدمت كنند وأطاعت آرند وچون از پيش آنها بروند ، ناسزا گويند ولعنتشان كنند . » گويد : لختى با ما بنشست ، آنگاه نزديك ابن زبير رفت . گويى رازگويى مىكرد وگفت : « در انتظار چيستى ؟ دست بيار تا با تو بيعت كنم ، كارى كن كه ما خرسند شويم ، حجاز را بگير كه همهء مردم حجاز با تو هستند . » گويد : آنگاه مختار برخاست ، برفت ويك سال ديده نشد . يك روز كه پيش ابن زبير نشسته بودم ، به من گفت : « مختار بن أبي عبيد را كي ديدهاى ؟ » گفتم : « از يك سال پيش كه أو را پيش تو ديدهام ، ديگر نديدمش . » گفت : « پندارى كجا رفته ؟ اگر به مكّه بود تا كنون ديده شده بود . » گفتم : يك يا دو ماه پس از آن كه وى را پيش تو ديدم ، به مدينه رفتم وچند ماه در مدينه بماندم . آنگاه سوى تو آمدم واز تنى چند از مردم طايف كه به آهنگ عمره آمده بودند ، شنيدم كه مىگفتند : « مختار به طايف پيش آنها رفته ومىگفته كه صاحب غضب است وهلاك كنندهء جباران . » گفت : « خدايش بكشد ، دروغگويى كهانت پيشه است ! اگر خدا جبّاران را هلاك كند ، مختار يكى از