مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

176

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> كنى ؟ » ونمىدانست مقصود ميثم چيست . وميثم در همان‌سالى كه أو را كشتند ، حج به‌جا آورد و ( در مدينه ) به‌خانهء أم سلمة ( رضى اللَّه عنها ) رفت . أم سلمة به أو گفت : « تو كيستى ؟ » گفت : « من ميثم هستم . » گفت : « به خدا سوگند چه بسيار رسول‌خدا صلى الله عليه وآله وسلم تو را ياد مىكرد وسفارش تو را در نيمه‌هاى شب به علي عليه السلام مىفرمود . » ميثم از أم سلمة أحوال حسين عليه السلام را پرسيد . گفت : « در خانه‌اش مىباشد . » ميثم گفت : « أو را آگاه كن كه من دوست دارم بر أو سلام دهم وما انشاء اللَّه تعالى نزد پرودگار جهانيان يكديگر را ديدار خواهيم كرد . » پس أم سلمة عطرى طلبيد ، محاسن ميثم را خوشبو كرد ( اين عمل از آداب مهمان نوازى در آن زمان بوده است ) وبه أو گفت : « آگاه باش كه به زودى اين محاسن تو به خون رنگين خواهد شد . » پس ميثم به كوفه آمد . عبيداللَّه بن زياد دستور داد أو را گرفته به نزدش آوردند . به عبيداللَّه گفتند : « اين مرد از نيكوكارترين مردمان ( ونزديك‌ترين آنان ) در نزد علي عليه السلام بود . » گفت : « واي بر شما ! اين مرد عجمي ( چنين بود ) ؟ » گفته شد : « آرى ! » عبيداللَّه به أو گفت : « خداى تو كجاست ؟ » ميثم گفت : « در كمين هر ستمكارى است وتو يكى از ستمكاران هستى . » پسر زياد گفت : « تو عجمي را اين جرأت رسيده كه هرچه خواهى بگويى ! آقايت ( على ) در بارهء كردار من نسبت به تو چه گفته است ؟ » گفت : « به من خبر داده كه تو مرا ( زنده ) بر دار مىكشى ومن دهمين نفر هستم وچوبى كه مرا بر آن به دار زنى ، كوچك‌تر از همه وبه وضوء خانه نزديك‌تر است . » ابن زياد گفت : « هرآينه ما بر خلاف گفتهء أو عمل خواهيم كرد . » گفت : « چگونه با أو مخالفت كنى ؟ به خدا سوگند آن حضرت به من خبر نداده است ، جز آنچه از پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم شنيده وأو از جبرئيل وخداى تعالى خبر داده [ است ] وتو چگونه مىتوانى مخالفت اينان را ( كه گفتم ) بنمايى . من آن جايى كه بر دار كشيده مىشوم ، در كوفه مىشناسم . من نخستين مردى هستم كه در اسلام دهانه بر دهانم زنند ! » پس عبيداللَّه أو را با مختار بن أبي عبيده به زندان افكند . ميثم ( در زندان ) به أو گفت : « همانا ( بدان كه ) تو آزاد خواهى شد وبراي انتقام خون حسين عليه السلام خروج خواهى كرد واين مرد را كه اكنون ما را مىكشد ، نيز خواهى كشت . » ( ابن زياد پس از اندك زماني ، تصميم به كشتن هر دوى آن‌ها گرفت ودستور داد ، هر دو را نزدش حاضر كنند ) . چون مختار را آورد كه بكشد ،