مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
168
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> عمرو گفت : « هيچ كس را سراغ ندارم . » عماره بن وليد بن عقبه بن أبي معيط كه حضور داشت ، گفت : « مختار از اين پيش به محبّت عثمان روز مىنهاد ، از آن پس در زمرهء شيعيان أبو تراب انسلاك يافته [ است ] ودر نصرت ومظاهرت مسلم بن عقيل مساعي جميله مرعى نمود . » عبيداللَّه بن زياد آشفته شد ومختار را طلب كرد وگفت : « تو آن كس بودى كه با جماعتى به نصرت مسلم بن عقيل روى آوردى ، اكنون رايت محبّت على واولادش را افراخته كنى ؟ » مختار گفت : « به سبب محبّت با رسول خداى صلى الله عليه وآله ، أهل بيت أو را دوست مىدارم ، اما در امر مسلم بن عقيل خلافي از من روى نداده [ است ] ، وچون بيامدم در تحت رايت عمرو بن حريث درآمدم . اينك عمرو ابنحريث شيخ كوفه مىداند كه در آن أوان فتنه از من پديد نيامده [ است ] . » عمرو بن حريث شرم داشت كه در چنان مقامي زبان به شهادتي برگشايد كه موجب قتل مختار گردد . پس گفت : « أعزّ اللَّه الأمير ! ذمّت مختار از اين تهمت مبرّاست ودر سياست أو تعجيل نشايد ؛ چه پدرش در سى مصاف با خالد بن وليد ، همعنان بود . » عبيداللَّه چون اين سخن بشنيد ، از خون مختار درگذشت . لكن به زندانش جاىداد ، وچون امام حسين ( صلوات اللَّه عليه ) به عزّ شهادت فائز گرديد ، مختار ، زائده بن قدامه را نزد عبداللَّه بن عمر كه شوهر خواهر مختار صفيه بود ، بفرستاد وخواستار شد كه در استخلاص أو اهتمام فرمايد . چون صفيه از گرفتارى برادرش مختار استحضار يافت ، اضطرابى سخت بدو دست داد ، لا جرم عبداللَّه بن عمر رقعهاى به يزيد نوشت كه ابن زياد ، مختار را كه با منش نسبت سببي است ، بدون سببي به زندان افكنده [ است ] . خواستار چنانم كه بفرمايى أو را رها كنند . وچون يزيد خبيث بهسبب اقتضاىوقت ، ردّ مسؤول ابن عمر را از شريعت سلطنت بيرون مىدانست ، به عبيداللَّه بن زياد پيغام فرستاد تا مختار را رها كند . ابن زياد مختار را از زندان حاضر ساخته وگفت : « اگر بعد از سه روز در كوفه بمانى ، سر از تنت برمىگيرم . » وچون ابن زياد بر قتل ابن عفيف اقدام نمود ، جمعهء ديگر بر منبر شد ودر پايان خطبه گفت : « الحمدُ للَّهالّذي أعزّ يزيد وجيشه بالنّصر ، وأذلّ الحسين وجيشه بالقتل » . اتفاقاً مختار در ميان جماعت اين سخنان بشنيد ، چون نهنگ بلا وپلنگ دغا برخروشيد ، برخاست وگفت : « اى دشمن خداى ورسول ! دروغ گفتى ، بيهوده سخن آراستى ، بلكه سپاس خداوندى را سزاست كه حسين عليه السلام وجيش أو را به بهشت گرامى داشت ، به مغفرت مفاخرت داد ، تو ويزيد ولشكر أو را به دوزخ ونار ، خوار ، نگونسار وخاكسار گردانيد . » چون ابن زياد اين سخنان بشنيد ، آن چوب كه در دست داشت بر چهرهاش بيفكند . چنانكه پيشانيشبشكست ، چشمس را مجروح ساخت وبفرمود تا أو را بگرفتند . اشراف كوفه كه حضور داشتن ، گفتند : « أيها الأمير ! همانا اين مرد را مختار گويند . حسبي جليل ونسبى