مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

65

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

جئته ميّتا ، فنزعت سهمي الّذي قتلته به من جوفه ، فلم أزل أنضنض السّهم « 1 » من جبهته حتّى نزعته ، وبقي النّصل في جبهته مثبتا ما قدرت على نزعه . « 2 » قال : فلمّا أتى ابن كامل داره ، أحاط بها ، واقتحم الرّجال عليه ، فخرج مصلّتا بسيفه « 3 » - وكان شجاعا - فقال ابن كامل : لا تضربوه بسيف ، ولا تطعنوه برمح ، ولكن ارموه بالنّبل ، وارجموه « 4 » بالحجارة . ففعلوا ذلك به ، فسقط ، فقال ابن كامل : إن كان به رمق فأخرجوه « 5 » . فأخرجوه ، وبه رمق ، فدعا بنار ، فحرّقه بها ، وهو حيّ لم تخرج روحه . « 6 » الطّبري ، التّاريخ ، 6 / 64 - 65 - عنه : المحمودي ، العبرات ، 2 / 63

--> ( 1 ) - نضنض السّهم : إذا حرّكه . ( 2 ) - [ إلى هنا حكاه عنه في العبرات ] . ( 3 ) - ف : « بالسّيف » . ( 4 ) - ف : « وارضخوه » . ( 5 ) - ف : « فأحرقوه بالنّار » . ( 6 ) - گويد : پس از آن عمرو بن صبيح صدايى تيرى سوى عبد اللّه بن مسلم بن عقيل انداخت وأو دست خويش را بر پيشانى برد وبرداشتن نتوانست . پس از آن تير ديگرى بزد كه قلبش را بشكافت . پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 3053 گويد : ونيز مختار ، عبد اللّه شاكرى را سوى يكى از مردم طايفهء جنب فرستاد به نام زيد پسر رقاد كه گفته بود : « تيرى به يكى از آنها زدم . دستش را به پيشانيش گذاشته بود كه از تير مصون ماند ؛ اما دستش به پيشانيش دوختم ونتوانست دست از پيشانى خويش بردارد . » أبو عبد الأعلى زبيدى گويد : اين جوان عبد اللّه بن مسلم بن عقيل بود ووقتي دست أو را به پيشانيش دوخت ، گفت : « خدايا ! اينان ما را اندك ديدند وبه زبونى كشاندند . خدايا ! چنان‌كه ما را به كشتن دادند ، آنها را بكش وچنان‌كه ما را زبون كردند ، زبونشان كن . » گويد : آن‌گاه تير ديگرى به آن جوان افكند وأو را بكشت ومىگفته بود : « مرده بود كه پيش وى رسيدم . تيرى را كه بدان كشته شده بود ، از شكمش درآوردم وتيرى را كه به پيشانى داشت ، چندان تكان دادم كه بكندم ؛ اما پيكان تير در پيشانى وى بماند وكندن نتوانستم . » گويد : وقتي ابن كامل به خانهء أو رسيد ، آن‌جا را محاصره كرد وكسان به خانه ريختند وأو با شمشير كشيده بيامد كه مردى دلير بود . ابن كامل گفت : « أو را با شمشير ونيزه مزنيد ! با تبر وسنگ بزنيد . » گويد : چنين كردند كه از پا درآمد . ابن كامل گفت : « اگر رمقى دارد ، بيرونش بياريد . » هنوز رمقى داشت كه بيرونش آوردند . پس آتش خواست وأو را كه هنوز زنده بود وجانش برون نرفته بود ، بسوخت . پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 8 / 3356 - 3357