مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

538

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

فأرعد ، فقال له شمر : فتّ اللّه في عضدك ، ما لك ترعد ؟ ونزل شمر إليه ، فذبحه « 1 » ، ثمّ رفع « 2 » رأسه إلى خولى بن يزيد ، فقال : احمله إلى الأميرعمر بن سعد . « 3 » المفيد ، الإرشاد ، 2 / 115 - 117 - عنه : القمي ، نفس المهموم ، / 361 - 362 ، 363 ؛ مثله الطّبرسي ، إعلام الورى ، / 249 - 250 ؛ الأمين ، أعيان الشّيعة ، 1 / 609 ، لواعج الأشجان ، / 184 قال عبد اللّه بن عماد : فلقد رأيته وهو يحمل على من في يمينه فيطردهم ، وعلى من في شماله فيطردهم ، وعليه قميص خزّ وهو معتمّ ، فو اللّه ما رأيت مكثورا « 4 » قتل ولده وأهل

--> ( 1 ) - [ إلى هنا حكاه في نفس المهموم ] . ( 2 ) - [ في ط علميّة : « دفع » ] . ( 3 ) - تنها ماند . وزخمهاى گران كه بر سر وبدنش رسيده بود ، أو را سنگين كرده بود . پس با شمشير ، آن بىشرمان را مىزد وآنان از برابر شمشيرش به راست وچپ پراكنده مىشدند . حميد بن مسلم گويد : « به خدا ، مرد گرفتار ومغلوبى را هرگز نديدم كه فرزندان وخاندان ويارانش كشته شده باشند ودلدارتر وپابرجاتر از آن بزرگوار باشد ؛ چون پيادگان بر أو حمله مىافكندند ، أو با شمشير بدانان حمله مىكرد وآنان از راست وچپش مىگريختند ؛ چنانچه گلهء گوسفند از برابر گرگى فرار كنند . شمر بن ذي الجوشن كه چنان ديد ، سوارگان را پيش خواند وآنان در پشت پيادگان قرار گرفتند . سپس بر تيراندازان دستور داد أو را تيرباران كنند . پس تيرها را به سوى آن مظلوم رها كردند ( آن‌قدر تير بر بدن شريفش نشست ) كه مانند خارپشت شد . پس آن حضرت از جنگ با آن بىشرمان بازايستاد ومردم در برابرش صف زدند . خواهرش زينب به در خيمه آمد ورو به عمر بن سعد بن أبي وقاص كرد وفرياد زد : « واي بر تو اى عمر ! آيا أبو عبد اللّه را مىكشند وتو نگاه مىكنى ؟ » عمر پاسخ زينب را نگفت . زينب فرياد زد : « واي بر شما ! آيا يك مسلمان ميان شما مردم نيست ؟ » كسى پاسخش را نداد . شمر بن ذي الجوشن به سوارگان وپيادگان فرياد زد : « واي بر شما ! دربارهء اين مرد چشم به راه چه هستيد ؟ مادرانتان در عزاى شما بگريند ؟ » پس آن فرومايگان از هرسو به آن حضرت حمله‌ور شدند . زرعه بن شريك ضربتي به شانهء چپ آن بزرگوار زد وآن را جدا كرد . وديگرى ضربت به گردنش زد وحضرت به رو درافتاد . سنان بن انس نيزه به أو زد وأو را به خاك افكند . خولى بن يزيد اصبحى پيش دويد . از أسب به زير آمد كه سر آن بزرگوار را جدا كند . لرزه بر اندامش افتاد . شمر گفت : « خدا بازويت را از هم جدا كند . چرا مىلرزى ؟ » وخود آن سنگدل پياده شد ، سر حضرت را بريد . آن‌گاه آن سر مقدس را به خولى سپرد وگفت : « نزد أمير عمر بن سعد ببر ! » رسولي محلاتى ، ترجمهء ارشاد ، 2 / 115 - 117 ( 4 ) - كذا في مط والطّبري ( 7 : 364 ) : مكثورا . وفي هوامش الطّبري : مكسورا . والمكثور : المغلوب بالكثرة .