مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

152

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

الظّالمين . ثمّ نظر إلى القاسم ، وبكى عليه ، وقال : يعزّ واللّه على عمّك أن تدعوه فلا يجيبك . ثمّ قال : هذا يوم قلّ ناصره ، وكثر واتره . ثمّ وضع القاسم مع من قتل من أهل بيته . مقتل أبي مخنف ( المشهور ) ، / 79 - 80 روي : أنّ القاسم بن الحسن لمّا رجع إلى عمّه الحسين عليه السّلام من قتال الخوارج ، قال : يا عمّاه ! العطش ، أدركني بشربة من الماء . فصبّره الحسين عليه السّلام وأعطاه خاتمه ، وقال له : حطّه في فمك ، فمصّه . قال القاسم : فلمّا وضعته في فمي ، كأنه عين ماء ، فارتويت ، وانقلبت إلى الميدان . « 1 »

--> ( 1 ) - پس ، قاسم پسر حضرت امام حسن عليه السّلام كه چهرهء مباركش مانند آفتاب تابان مىدرخشيد وهنوز به حدّ بلوغ نرسيده بود ، به نزد عم بزرگوار آمد ورخصت جهاد طلبيد . حضرت امام شهدا أو را دربر كشيد وآن‌قدر گريست كه نزديك شد مدهوش شود . هرچند آن امامزادهء بزرگوار در طلب رخصت جهاد مبالغه مىنمود ، حضرت مضايقه مىفرمود ؛ تا آن‌كه بر پاى عم بزرگوار افتاد وچندان بوسيد وگريست واستغاثه كرد تا از امام حسين عليه السّلام رخصت حاصل كرد وبه ميدان درآمد وعرصهء قتال را از نور جمال خود روشن كرد ، وبا آن خردسالى در يك حمله سى وپنج نفر از آن سنگين‌دلان بىحيا را به عرصهء فنا فرستاد . راوي گويد كه : من در ميان لشكر عمر بودم كه ديدم كودكى از لشكر امام حسين عليه السّلام جدا شد ومتوجه لشكرگاه گرديد ، ونور از جبين مبين أو مىتابيد ، وپيراهنى وإزاري پوشيده بود ودو نعل در پا كشيده بود ، وبند نعل راست أو گسيخته بود . در آن حال ، عمر پسر سعد ازدى گفت : « به خدا سوگند كه مىروم تا أو را به قتل آورم . » گفتم : « سبحان اللّه ! آيا دل تو تاب آن دارد كه بر أو ضربت بزنى ؟ به خدا سوگند كه اگر بر من تيغى حواله كند ، دست نمىگشايم به دفع آن ، واين گروهى كه أو را در ميان گرفته‌اند أو را كافى است . » پس آن ملعون بدگهر أسب تاخت وضربتي بر سر آن امامزادهء مطهر زد كه بر رو درافتاد وفرياد كرد كه : « وا عمّاه مرا درياب ! » ناگاه ديدم كه امام حسين عليه السّلام مانند عقاب آمد وصفها را شكافت ؛ چون شير خشمناك بر آن كافران بىباك حمله كرد وتيغى حوالهء عمر قاتل آن امامزادهء مظلوم كرد . آن لعين دست پيش آورد ، حضرت دست أو را جدا كرد . آن ملعون فرياد زد . لشكر أهل نفاق جمع شدند كه آن ملعون را از دست حضرت رها كنند . جنگ درپيوست وآن ملعون كشته شد ، وآن طفل معصوم در زير اسبان مخالفان كوفته شد . چون حضرت آن كافران را دور كرد ، بر سر فرزند برادر گرامى خود آمد . ديد كه پا بر زمين مىسايد -