مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

52

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

من التّرك أو الدّيلم ، وسألوك هذا ما كان لك أن تمنعهم . فحينئذ أمهلهم . « 1 »

--> ( 1 ) - وعسكر نامسعود وجنود نامعدود خود را امر كرد كه رو به أصحاب آن حضرت آوردند . چون خروش لشكر مخالفان بلند شد ، زينب خاتون ، خواهر حضرت امام حسين عليه السّلام به خدمت آن حضرت آمد ، ديد كه آن امام مظلوم سر بر زانوى اندوه گذاشته ، به خواب رفته است ، گفت : « اى برادر ، اين صداهاى أهل جور وجفا را نمىشنوى ؟ » حضرت سر برداشت وفرمود : « اى خواهر ! در اين وقت به خواب ديدم ، جدم محمد مصطفى وپدرم على مرتضى ومادرم فاطمهء زهرا وبرادرم حسن مجتبى را كه به نزد من آمدند وگفتند : اى حسين تو در اين زودى به نزد ما خواهى آمد . » چون زينب خاتون اين خبر وحشت اثر را شنيد ، تپانچه بر روى خود زد وفرياد « وا ويلاه » بلند كرد . حضرت فرمود : « اى خواهر گرامى ! ويل وعذاب بر تو نيست . براي دشمنان تو است . صبر كن وبه زودى دشمنان را بر ما شاد مگردان ! » پس عباس به خدمت برادر بزرگوار خود آمد وعرض كرد كه : « لشكر مخالف روى به ما مىآيند » حضرت فرمود : « اى برادر ! تو برو واز ايشان سؤال كن كه مطلب ايشان چيست ؟ » پس عباس با بيست سوار استقبال ايشان نمود وگفت : « غرض شما از اين حركت وشورش چيست ؟ » گفتند : « حكم أمير رسيده است كه بر شما عرض كنيم : اگر أطاعت أمير مىكنيد شما را به نزد أو بريم ؛ وإلّا با شما جنگ كنيم . » عباس گفت : « درنگ نماييد تا پيام شما را به خدمت امام خود برسانم . » چون عباس پيام شوم آن ملاعين را به خدمت امام حسين عليه السّلام عرض كرد ، حضرت فرمود : « اى برادر ! اگر توانى ايشان را راضى كن كه محاربه را به فردا قرار دهند كه امشب وداع عبادت پروردگار خود بجا آورم ؛ زيرا كه پيوسته خواهان ومشتاق نماز وتلاوت واستغفار ودعا وعبادت بوده‌ام ، ويك شب را براي مناجاة وتضرّع به درگاه قاضى الحاجات غنيمت مىشمارم . » چون عباس به نزد آن منافقان رفت واستدعاى مهلت يك شب نمود ، مضايقه كردند تا آن‌كه از لشكر آن كافران خروش برآمد : « اگر كافرى از شما مهلت طلبد ، مىدهيد ، وجگرگوشهء حضرت رسول صلّى اللّه عليه واله وسلّم از شما مهلت يك شب مىطلبد وامتناع مىنماييد ؟ » عمر در ميان لشكر شقاوت اثر ندا كرد كه : « حسين واصحابش را امشب مهلت داديم . » مجلسي ، جلاء العيون ، / 648 - 649 بالجملة ، چون آفتاب از زوال بگشت ودو بهره از روز سپرى شد ( 1 ) ، به تحريض شمر بن ذي الجوشن عمر بن سعد برخاست وشاكي السلاح بر أسب خويش برنشست وبه أعلى صوت ندا درداد كه : يا خيل اللّه ! إركبي وأبشري بالجنّة . يعنى : « اى لشكرهاى خدا ! سوار شويد ومستبشر باشيد به بهشت خداى . » سپاهيان سلاح جنگ دربر كردند وبر نشستند وجانب معسكر حسين عليه السّلام را پيش داشتند . چون راه با لشكرگاه أبى عبد اللّه نزديك شد ، همهمهء مردان غازي وهمهمهء اسبان تازى وقعقعهء سلاح ، گوشزد أهل بيت -