مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
32
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - چيست ؟ وبپرس براي چه آمدهاند ؟ » گويد : عباس پيش آنها رفت وبا حدود بيست سوار واز جمله زهير بن قين وحبيب بن مظاهر مقابلشان رسيد وگفت : « چه انديشيدهايد وچه مىخواهيد . » گفتند : « دستور أمير آمده كه به شما بگوييم به حكم أمير تسليم شويد ، يا با شما جنگ مىكنيم . » گفت : « شتاب مكنيد تا پيش أبو عبد اللّه باز گردم وآنچه را گفتيد ، با وى بگويم . » گويد : توقف كردند وگفتند : « أو را ببين واين را با وى بگوى ! آنگاه با گفتهء وى پيش ما بيا . » گويد : عباس بازگشت وبتاخت پيش حسين رفت وخبر را با وى بگفت . ياران وى با قوم به سخن ايستادند . حبيب بن مظاهر به زهير بن قين گفت : « اگر خواهى با اين قوم سخن كن واگر خواهى من سخن كنم . » زهير گفت : « تو اين را آغاز كردى ، تو با آنها سخن كن . » گويد : حبيب بن مظاهر با آنها گفت : « به خدا قومي كه فردا به پيشگاه خدا روند وفرزند پيمبر أو را عليه السّلام با كسان وخاندان وى صلى اللّه عليه وسلم وبندگان سحرخيز وذكرگوى اين شهر را كشته باشند ، به نزد خداى قوم بدى باشند . » عزره بن قيس گفت : « تو هرچه بتوانى ، خودت را پاك مىنمايى . » زهير گفت : « اى عزره ، خدا أو را پاك كرده وهدايت بخشيده . اى عزره از خدا بترس كه من نيكخواه توأم . تو را به خدا از جمله كساني مباش كه گمراهان را براي كشتن نفوس پاك كمك مىكنند . » گفت : « اى زهير ! تو به نزد ما از شيعيان مردم اين خاندان نبودى ؛ بلكه دوستدار عثمان بودى . » گفت : « اينجا بودنم را دليل اين نمىگيرى كه از آنها هستم . به خدا هرگز به وى نامهاى ننوشتم وهرگز كسى را سوى أو نفرستادم وهرگز وعدهء يارى خويش را به أو ندادم ؛ ولى راه ، من وأو را به هم رسانيد وچون أو را بديدم . پيمبر خدا را با قرابت وى به پيمبر به ياد آوردم وبدانستم كه سوى دشمن خويش ودستهء شما روان است وچنين ديدم كه ياريش كنم وجزو دستهء أو باشم وبراي حفظ حق خدا وحق پيمبر كه شما به تباهى دادهايد ، مدافع وى باشم . » گويد : عباس بن علي بتاخت بيامد وبه آنها رسيد وگفت : « اى حاضران ! أبو عبد اللّه از شما مىخواهد كه امشب برويد تا در اين كار بنگريم كه ميان شما وأو در اين باب سخن نرفته بود وچون صبح شود ، همديگر را ببينيم . ان شاء اللّه ، يا رضايت آوردهايم وكارى را كه مىخواهيد وتحميل مىكنيد ، انجام مىدهيم ، واگر نخواستم آن را رد مىكنيم . » گويد : حسين مىخواست آن شب ، آنها را پس برد تا دستور خويش را بگويد وبا كسانش وصيت كند . وچون عباس بن علي اين پيام را آورد ، عمر بن سعد گفت : « اى شمر ، رأى تو چيست ؟ » گفت : « رأى تو چيست ؟ سالار تويى ، ورأى ، رأى تو است . » گفت : « مىخواهم نباشم . » گويد : آنگاه رو به كسان كرد وگفت : « چه رأى داريد ؟ » -