مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

13

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> - واين آيت قرائت كرد : وَما مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقاتُهُمْ إِلَّا أَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَبِرَسُولِهِ وَلا يَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلَّا وَهُمْ كُسالى . « اما تو اى پسر پيغمبر ! قدوهء ابرار وفرزند رسول مختار وجگربند على مرتضى ونور چشم بتول عذرايى . گمان مكن كه خداوند كين وكيد ظالمان را در حق تو نداند وايشان را به كيفر اعمال خود نرساند . گواهى مىدهم كه هركه رغبت تو را از مجاورت روضهء جدّ تو بگرداند ، أو را در آن سراى از رحمت پروردگار نصيبه نخواهد بود . » حسين عليه السّلام فرمود : « يا ابن عباس ! أللّهمّ اشهد . » ابن عباس گفت : « بأبي أنت وأمّي ؛ پدر ومادرم فداى تو باد . چنان مىنمايد كه خبر مرگ خويش را نهى مىفرمايى وبدان خطى كه درمىافتى ، مرا مىآگاهانى ونصرت مىطلبى ؟ سوگند با خداى اگر در راه تو شمشير زنم ، تا هردو دست من قطع شود ، هنوز از حق تو آنچه بر ذمت من است ، ادا نكرده باشم . » اين وقت عبد اللّه عمر به سخن آمده وگفت : « يا ابن عباس ! صواب آن است كه از اين‌گونه ديگر سخن نكنى وروى به امام حسين عليه السّلام آورد وگفت : « بيا تا در خدمت تو باز مدينه شويم وتو نيز مانند ديگر مردم با يزيد بيعت كن واز سراى خويش وجدّ خويش پراكنده مشو واگر بيعت يزيد را بسنده ندارى ، تو را مجبور نخواهند ساخت واز در عنف بدين امر نخواهند گماشت . بباش تا گاهى كه بخواهى وبيعت كنى وتواند بود كه يزيد دير نپايد وبسى زود ومرگش فراز آيد وسخن كوتاه شود . » حسين عليه السّلام گفت : « يا أبا عبد الرحمان ! اگر چنان دانى كه من در كار خويش به خطا مىروم ، بگوى تا باز شوم ؟ » عبد اللّه عمر گفت : « خداوند پسر پيغمبر را بر طريق خطا نگذارد وبر سهو ونسيان نگمارد ؛ اما با زمانه بايد انباز بود وبا ناسازگاريهاى أو دمساز شد . من از آن مىترسم كه دشمنهاى تو با شمشيرهاى كشيده بر روى تو تمهيد مناجرت ومبارزت نمايند وتو را طاقت مقاتلت ومدافعت نباشد وكار به ناخوشتر وجهي به خاتمت رسد . صواب آن است كه به اتفاق ، طريق مدينه گيريم واگر بيعت يزيد بر تو ثقيل مىآيد ، در خانه خويش فرود آي ودر فراز كن وگوش از اصغاى اين سخنان بپرداز . » حسين عليه السّلام گفت : « هيهات يا أبا عبد الرحمان ! مرا چگونه دست بازدارند ودر خانه گذارند . مگر نمىدانى دنيا در حضرت حق چند خوار وناچيز است ؟ مگر نشنيده‌اى كه سر يحيى بن زكريا را به نزديكى از حكم‌گذاران بني إسرائيل بردند ؟ مگر نشنيده‌اى بني إسرائيل از آن دم ، كه سفيده صبح بردميد ، تا گاهى كه آفتاب سر بركشيد ، هفتاد تن از پيغمبران را بكشتند ؟ وبىآنكه ساحت ايشان را آلايش كراهتى رسد ، يا خاطر ايشان را غبار اندوهى فروگيرد ، بازارها بگشادند وبانگ دادوستد دردادند . خداوند در كيفر اين گناه بزرگ ، آن جماعت را مهلت نهاد تا گاهى كه خواست أبواب انتقام بگشاد . هاى اى أبو عبد الرحمان ! تو از نصرت من دست بازدار ومرا به حال خويش بازگذار ! الّا آن‌كه به دعاى خير مرا ياد ميكن . بدان خداى كه جدّ مرا به رسالت فرستاد ، اگر پدرت عمر بن الخطاب درين روزگار مرا دريافتى ، سر از يارى من برنتافتى وچنان‌كه پيش مصطفى ، پيش من در استادى ومرا نصرت -