مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

819

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> - امتناع مىورزى ؟ » پس عمر برخاست وبا مسلم به كنارى از مجلس آمد ودر گوشه‌اى نشست كه ابن زياد هردو را مىديد . پس مسلم به أو فرمود : « همانا در شهر كوفه من قرضى دارم كه از هنگامى كه وارد اين شهر شده‌ام ، آن را به قرض گرفته‌ام وآن هفتصد درهم است . پس زره وشمشير مرا بفروش وبدهى مزبور را بپرداز . وچون كشته شدم ، بدن مرا از ابن زياد بگير ودفن كن . وكسى به نزد حسين عليه السّلام بفرست كه أو را ( از اين سفر ) بازگرداند ؛ زيرا من به أو نوشته وآگاهش ساخته‌ام كه مردم با أو هستند . وچنين پندارم كه أو در راه است . » عمر پيش ابن زياد آمده ( وبراي اين‌كه ابن زياد به أو بدگمان نشود ) وگفت : « اى أمير ! مىدانى چه سفارش ووصيتي به من كرد ؟ چنين وچنان گفت . » ( وهرچه مسلم به أو گفته بود ، همه را پيش ابن زياد بازگو كرد ) . ابن زياد به أو گفت : « شخص امين خيانت نمىكند ، ولى گاهى مرد خائن امين مىشود ( يعنى اگر تو مرد أميني بودى ، به مسلم خيانت نمىكردى ، وآنچه أو پنهانى به تو گفت ، فاش نمىكردى ؛ ولى مسلم خيال كرد تو امين هستى وسرّ خود را به امانت پيش تو گفت ) ؛ اما مال أو پس اختيارش با تو ( يعنى وصيتي كه راجع به زره وشمشيرش كرده ، در اختيار تو است ) وما جلوگيرى نمىكنيم كه هرچه خواهى با آن انجام دهى . اما بدن أو را ما باك نداريم كه چون أو را كشتيم ، هرچه خواهند دربارهء آن انجام دهند ( ودفن كنند ) . واما حسين ! اگر أو كارى به ما نداشته باشد ، ما كارى به أو نداريم . » سپس ابن زياد به مسلم گفت : « خموش باش اى پسر عقيل ! به نزد مردم اين شهر آمدى . اينان گرد هم بودند . تو آنان را پراكنده كردى ودودستگى ايجاد كردى وآنان را به جان همديگر انداختى ؟ » مسلم فرمود : « هرگز من براي اين كارها به اينجا نيامدم ؛ لكن مردم اين شهر چون ديدند پدر تو نيكان ايشان را كشت وخونشان بريخت ، وهمانند رفتار پادشاهان إيران وروم با ايشان رفتار كرد ، ما به نزد ايشان آمديم كه دستور دادگسترى دهيم به حكم كتاب خدا ( قرآن ) مردم را دعوت كنيم . » ابن زياد ( كه از سخنان محكم وبا حقيقت مسلم خشمگين شده بود وديد چون از دل برخيزد در دل نشيند ، وممكن است در شنوندگان وحاضرين در مجلس اثر بخشد ، براي خنثى كردن اثر آن سخنان وخاموش ساختن آن مرد حقگو وباشهامت ، راهى جز تهمت وافترا نديد . ازاين‌رو ) گفت : « تو چه به اين كارها ؟ چرا آن‌گاه كه در مدينه بودى وشراب مىخوردى در ميان مردم به عدالت وحكم قرآن رفتار نمىكردى ؟ » مسلم فرمود : « من شراب مىخورم ؟ ! آگاه باش ، به خدا سوگند همانا خدا مىداند كه تو دروغ مىگويى وندانسته سخن گفتى . من چنان نيستم كه تو گفتى ، وتو به ميخوارگى سزاوارتر از من هستى . وشايسته‌تر به اين كار كسى است كه ( همچو سگ ) زبان به خون مسلمانان تر كند وبكشد بناحق آن‌كس را كه خدا كشتنش را حرام كرده ، وخون مردم بىگناه را به ستم واز روى دشمنى وبدگمانى بريزد وبا اين همه سرگرم لهو ولعب باشد واين جنايات را بازيچه پندارد . چنان‌كه گويا هرگز كارى نكرده . » ابن زياد ( كه ديد از اين راه نتيجة نگرفت ، بلكه بدتر شد ، براي اين‌كه ذهن حاضران را به سوى ديگر -