مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

797

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

المفيد ، الإرشاد ، 2 / 60 - عنه : المجلسي ، البحار ، 44 / 355 ؛ البحراني ، العوالم ، 17 / 204 ؛ الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 226 ؛ القمي ، نفس المهموم ، / 115 - 116 ؛ المازندراني ، معالي السّبطين ، 1 / 238 ؛ مثله الفتّال ، روضة الواعظين ، / 151 ؛ الأمين ، أعيان الشّيعة ، 1 / 592 ، لواعج الأشجان ، / 61 - 62 ؛ الجواهري ، مثير الأحزان ، / 26 فجعل يقول : اسقوني شربة من الماء . فقال له مسلم بن عمرو الباهليّ : لا واللّه ، لا تذوق الماء يا ابن عقيل حتّى تذوق الموت . فقال له مسلم : ويلك ، ما أجفاك وأفظّك وأقسى قلبك ، أشهد عليك إن كنت من قريش ، فإنّك ملصق ؛ وإن كنت من غير قريش ، فأنت دعي ؛ من أنت يا عدو اللّه ؟ قال : أنا من عرف الحقّ إذ أنكرته ؛ ونصح الإمام إذ غششته ؛ وأطاع إذ خالفته ، أنا مسلم بن عمرو الباهليّ . فقال له مسلم : لأمّك الهبل ، يا ابن باهلة أنت أولى بالحميم ؛ والخلود في نار الجحيم ؛ إذ آثرت طاعة آل أبي سفيان

--> - قصر مردمانى نشسته وبه انتظار اجازهء ورود بودند ، كه در ميان آنان بود : عمارة بن عقبة بن أبي معيط ، وعمرو بن حريث ، ومسلم بن عمرو ، وكثير بن شهاب . كوزهء آب سردى بر در قصر نهاده بود . مسلم فرمود : « شربتى از اين آب به من بدهيد ! » مسلم بن عمرو گفت : « مىبينى چقدر اين آب سرد است ؟ به خدا قطره‌اى از آن نخواهى چشيد تا حميم جهنم را بچشى ! » مسلم بن عقيل فرمود : « واي بر تو ! كيستى ؟ » گفت : « من كسى هستم كه حق را شناخت ، آن‌گاه كه تو آن را انكار كردى ، وخيرخواهى براي امام وپيشواى خود كرد ، آن‌گاه كه تو خيانتش كردى ؛ وپيروى أو كرد آن‌گاه كه تو نافرمانى أو كردى . من مسلم بن عمرو باهلى هستم . » مسلم بن عقيل فرمود : « مادرت بىفرزند شود ! چه اندازه جفاپيشه ودرشتخو وسنگدل هستى ؟ تو اى پسر باهله ! سزاوارتر هستى بحميم وهميشه بودن در آتش دوزخ از من . » ( اين سخن را فرمود ) آن‌گاه نشست وتكيه به ديوارى داد . عمرو بن حريث غلام خود را فرستاد كوزهء آبى كه دستمالى بر سر آن بود ، با قدحى آورد . پس در آن آب ريخت وبه أو گفت : « بيا شام ! » مسلم قدح را گرفت وچون مىخواست بياشامد . پر از خون دهانش مىشد ونمىتوانست بياشامد . يك بار يا دو بار قدح را ريختند ودوباره آب كردند ونتوانست بياشامد . بار سوم كه خواست بياشامد ، دندانهاى پيشين آن جناب در قدح افتاد . پس فرمود : « سپاس خداى را اگر روزى من شده بود ، خورده بودم . » ( چنين قسمت شده كه من تشنه باشم ) . در همين حال فرستادهء ابن زياد از قصر بيرون آمد ودستور داد أو را وارد قصر كنند . رسولي محلّاتى ، ترجمهء ارشاد ، 2 / 60 - 61