مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
764
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - صداى سم اسبان وبانگ مردان را شنيد ، دانست كه به سراغ أو آمدهاند . ازاينرو با شمشير به سوى آنها بيرون آمد . آنها به خانهء مزبور هجوم كردند . مسلم نيز بدانها حمله آورد . همراهان أشعث كه چنان ديدند ، به بأمها بالا رفتند واز بالا بدان جناب سنگ پرتاب مىكردند ودستههاى نى را آتش زده بر سرش مىريختند . مسلم كه چنان ديد ، فرمود : « اينهمه سروصدا براي كشتن پسر عقيل است ؟ ! اى نفس ! بيرون رو ! به سوى آن مرگى كه گريزى از آن نيست » . ( اين سخن را گفته ) وبا شمشير كشيده ، خود را به كوچه رسانيد وبا آنها به پيكار پرداخت . محمّد بن أشعث ( كه چنان ديد ، پيش آمد ) ، گفت : « اى جوان ! تو در امانى بىجهت خود را به هلاكت ميفكن ! » امّا مسلم همچنان جنگ مىكرد واين رجز را مىخواند : أقسمت لا أقتل إلّا حرّا * وإن رأيت الموت شيئا نكرا أخاف أن أكذب أو أغرّا * أو يخلط البارد سخنا مرّا ردّ شعاع النّفس ( 1 ) فاستقرّا * كلّ امرئ يوما ملاق شرّا 1 . سوگند خوردهام كه كشته نشوم ، مگر آزادانه ومن خود مرگ را چيز ناپسندى نمىبينم . 2 . ترس آن دارم كه به من دروغ گويند يا فريبم دهند يا چيزى سرد يا گرم وتلخ آميخته شود . 3 . اكنون أفكار پريشان نفس گرد آمد وآسوده گشت ، وهر مردى بالآخرة روزى به ناگواريهاى زندگى برخورد خواهد كرد . محمّد بن أشعث پيش آمد وبدو گفت : « دروغ به تو نگويند وفريبت ندهند ، واين مردم ( يعنى ابن زياد ودارودستهاش ) تو را نخواهند كشت وآزارت نكنند » . در اين حال كه زخمهاى وارده بر پيكر مسلم أو را كوفته واز جنگ ناتوان ودرماندهاش ساخته بود ، نفسش بريد ، و ( براي رفع خستگى ) پشت به ديوار آن خانه داد . بار ديگر محمّد بن أشعث پيش آمد وگفت : « تو در امانى » . مسلم فرمود : من در امانم ؟ محمّد بن أشعث وهمراهانش گفتند : « آرى ! تو در امانى » . به جز عبيد اللّه بن عبّاس سلمى كه گفت : « لا ناقة لي في هذا ولا جمل » « مرا در اين كار نه شتر مادهاى است ونه شتر نرى » ؛ ( يعنى من سودى در اين كار نمىبرم تا أمان دهم يا ندهم ) وبه يك سو رفت . مسلم فرمود : « به خدا سوگند ، اگر أمان شما نبود ، من دست در دست شما نمىگذاردم . » در اين هنگام استرى آوردند وآن جناب را بر آن سوار كردند . همراهان أشعث گرد آن جناب را گرفتند وشمشير از گردنش باز كردند . ودر آن حال بود كه مسلم با ديدن اين جريان مثل اينكه از زندگى خويش نااميد شد وأشك از ديدگانش سرازير گشت ودانست كه آنها أو را خواهند كشت . ازاينرو فرمود : « اين نخستين بىوفايى وپيمانشكنى شما بود . » محمّد بن أشعث گفت : « اميدوارم كه ( گزندى به تو نرسد و ) باكى بر تو نباشد » .