مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

661

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 367 - 368 - عنه : بحر العلوم ، مقتل الحسين عليه السّلام ، / 229 - 230 ؛ المحمودي ، العبرات ، 1 / 319 - 320 قال : وبلغ ذلك بني مذحج ، فركبوا جميعهم عن آخرهم ، حتّى وافوا باب القصر ، فضجّوا وارتفعت أصواتهم ، فقال عبيد اللّه بن زياد : ما هذا ؟ فقيل له : أيّها الأمير هؤلاء عشيرة هانئ بن عروة يظنّون أنّه قد قتل . فقال ابن زياد للقاضي شريح : قم ، فادخل إليه ، وانظر حاله واخرج إليهم ، وأعلمهم أنّه لم يقتل . / قال : فدخل شريح إلى هانئ ،

--> - خودتان ويارتان نشويد . » پس آنها برفتند . گويد : عمرو بن حجاج خبر يافت كه هانى كشته شد وبا مردم مذحج بيامد وقصر را در ميان گرفت وگروهى بسيار با وى بود . آن‌گاه ندا داد كه : « من عمرو بن حجاجم واينان يكه‌سواران وبزرگان مذحجند . نه از أطاعت به‌در رفته‌ايم ونه از جماعت جدايى گرفته‌ايم . خبر يافته‌اند كه يارشان را مىكشند واين را بزرگ گرفته‌اند . » گويد : به عبيد اللّه گفتند : « اينك قوم مذحج بردرند . » عبيد اللّه به شريح قاضى گفت : « پيش يارشان رو وأو را ببين . آن‌گاه برون شو وبه آنها بگو كه زنده است وأو را نكشته‌اند وتو أو را ديده‌اى . » گويد : شريح برفت وهانى را بديد . عبد الرحمان بن شريح گويد : شنيدم پدرم به إسماعيل بن طلحه مىگفت : « پيش هانى رفتم وچون مرا بديد ، گفت : « اى مسلمانان ! عشيرهء من مرده‌اند ! دينداران كجا رفته‌اند ! أهل شهر كجا رفته‌اند ! نابود شده‌اند ومرا با دشمنشان وپسر دشمنان واگذاشته‌اند ! » وخون بر ريشش روان بود . در اين وقت غوغايى از در قصر شنيد . من بيرون شدم . أو نيز از دنبال من آمد وگفت : « اى شريح ! پندارم اين صداهاى مذحج است ومسلمانانى كه ياران منند . اگر ده كس پيش من آيند ، نجاتم مىدهند . » شريح گويد : « من سوى آنها رفتم . حميد بن بكر احمرى نيز با من بود . زياد أو را با من فرستاده بود . جزو نگهبانانى بود كه بالاى سر زياد مىايستاد . به خدا اگر أو نبود ، چيزى را كه هانى به من گفته بود ، با ياران وى گفته بودم . وقتي پيش آنها رسيدم گفتم : وقتي أمير حضور شما وسخنتان را دربارهء يارتان بدانست ، مرا گفت : « پيش أو روم . برفتم وأو را ديدم . به من گفت : شما را ببينم وبگويم أو زنده است وخبر كشته شدن وى كه به شما رسيده ، دروغ است . » گويد : عمرو وياران وى گفتند : « حمد خداى كه كشته نشده » وبرفتند . پاينده ، ترجمه تاريخ طبري ، 7 / 2920 ، 2935 - 2936 ، 2943 - 2944