مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

650

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> - گفت : « ساكت شو اى هانى ! اين كارها چيست كه در محيط تو نسبت به أمير المؤمنين وهمهء مسلمانان انتظار مىرود ؟ مسلم بن عقيل را به كوفه آورده‌اى ودر سراى خودت منزلش داده‌اى واسلحه وافراد در خانه‌هاى أطراف خود جمع مىكنى وگمان مىكنى كه اين كارهايت بر ما پنهان ميماند ؟ » گفت : « اين كارها را من نكرده‌ام . » ابن زياد گفت : « بلى ! تو كرده‌اى . » گفت : « خدا أمير را اصلاح فرمايد . من نكرده‌ام . » ابن زياد گفت : « معقل ، غلام مرا نزد من حاضر كنيد . » معقل ، كارآگاه مخصوص ابن زياد بود كه بسيارى از اسرار مردم را به دست آورده بود . معقل آمد ودر مقابل ابن زياد ايستاد . چون چشم هانى بر أو افتاد ، أو را شناخت وفهميد كه كارآگاه بوده ، گفت : « خدا أمير را اصلاح كند . به خدا ، من نه كس به نزد مسلم فرستاده‌ام ونه أو را دعوت كرده‌ام ؛ ولى چه كنم ؟ به خانهء من پناه آورد ومن پناهش دادم وشرمم آمد كه ردّش نمايم . بارى بود كه بر دوش من آمد وبه ناچار از مسلم پذيرايى نمودم . حال كه تو اطّلاع پيدا كرده‌اى ، مرا رها كن كه بازگردم ومسلم را از خانهء خود بيرون كنم تا به هرجا كه مىخواهد برود ومن از اين تعهّدى كه نسبت به أو دارم وپناهى كه به أو داده‌ام ، بيرون بيايم . » ابن زياد گفت : « از من جدا نخواهى شد تا آن‌كه مسلم را نزد من بياورى . » گفت : « نه ! به خدا قسم هرگز أو را نزد تو نخواهم آورد . مهمان خود را به دست تو بدهم كه أو را بكشى ؟ » گفت : « به خدا بايد أو را نزد من بياورى . » هانى گفت : « نه به خدا كه نخواهمش آورد . » چون سخن ميان آن دو به درازا كشيد ، مسلم بن عمرو باهلى برخاست وگفت : « خدا أمير را اصلاح كند . اجازه بده تا من با هانى چند كلمهء خصوصي صحبت كنم . » اين بگفت وبرخاست وهانى را به گوشه‌اى از مجلس برد ؛ ولى ابن زياد آن دو را مىديد وسخن‌شان را مىشنيد كه ناگاه صدايشان بلند شد . مسلم گفت : « اى هانى ! تو را به خدا خودت را به كشتن مده وفاميلت را مبتلا مكن ! به خدا قسم ، من مىخواهم تو را از كشته شدن نجات دهم . اين مرد ( مسلم بن عقيل ) پسرعموى اين مردم است . نه أو را مىكشند ونه زيانى به أو مىرسانند . تو أو را تسليم ابن زياد بكن ومطمئن باش كه هيچ‌گونه ننگ وعارى بر تو نيست ؛ زيرا تو أو را به حكومت وقت تحويل داده‌اى . » هانى گفت : « به خدا قسم كه اين ننگ وعار براي من بس است كه با دو بازوى سالم واين همه يار وياور كه من دارم ، پناهنده وميهمان خود ونمايندهء پسر پيغمبر را به دست دشمن بسپارم . به خدا قسم اگر هيچ‌كس نداشته باشم وخودم تك وتنها وبىياور بمانم ، أو را تحويل نخواهم داد تا آن‌كه خودم پيش از أو كشته شوم . » مسلم هرچه هانى را قسم مىداد ، أو مىگفت : « به خدا قسم هرگز مسلم را تحويل ابن زياد ندهم . » -