مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
635
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
عبيد اللّه : أحروريّ ساير اليوم ؟ قد حلّ لنا دمك ، « 1 » جرّوه . ( 11 * ) فجرّوه فألقوه في بيت من بيوت الدّار وأغلقوا عليه بابه « 2 » ، فقال : اجعلوا عليه حرسا . ففعل ذلك به « 3 » ، « 1 » فقام إليه حسّان بن أسماء ، فقال : أرسل غدر ساير اليوم ؟ أمرتنا أن نجيئك بالرّجل ، حتّى إذا جئناك به « 4 » هشمت أنفه ووجهه وسيّلت دمائه على لحيته ، وزعمت أنّك تقتله ؟ « 4 » فقال له عبيد اللّه : وإنّك لها هنا ! فأمر به ، فلهز وتعتع ، وأجلس ناحية . فقال محمّد بن الأشعث : قد رضينا بما رأى الأمير ، لنا كان أم علينا ، إنّما الأمير مؤدّب . « 5 »
--> ( 1 - 1 ) [ حكاه عنه في نفس المهموم ، / 103 ] . ( 2 ) - [ إلى هنا حكاه عنه في المعالي ] . ( 3 ) - [ زاد في بحر العلوم : « وهو يستغيث بقومه وعشيرته » ] . ( 4 - 4 ) [ أعيان الشّيعة : « فعلت به هذا » ] . ( 5 ) - پس هانى آمد تا بر عبيد اللّه بن زياد درآمد ومردم نزد أو نشسته بودند . همينكه از در وارد شد ، ابن زياد گفت : « أتتك بحائن رجلاه » ( واين مثلي بود در ميان عرب كناية از اينكه : به پاى خود به سوى مرگ آمدى ؛ ونخستين كس كه اين سخن را گفت : حارث بن جبلة يا عبيد بن أبرص بود . براي توضيح بيشتر به مجمع الأمثال ج 1 ص 23 مراجعه شود ) همينكه نزديك ابن زياد رسيد وشريح قاضى پيش أو نشسته بود ، به سوى هانى نظر افكند وگفت : « من عطاء ( ويا زندگى ) أو را خواهم وأو ارادهء كشتن من را دارد . عذر خود ( يا عذرپذير خود ) را نسبت به دوست مرادي خود بياور ( مترجم گويد : ترجمهء اين شعر با شرح آن در فصل ( 3 ) از باب أول اين كتاب گذشت . به آنجا مراجعه شود . ) وابن زياد در آغاز كه به كوفه آمده بود ، أو را گرامى مىداشت ودربارهء أو مهربانى مىكرد ( از اينرو ) هانى گفت : « اى أمير ! مگر چه شده ؟ » گفت : « اى هانى ! دست بردار . اين كارها چيست كه تو در خانهات به زيان يزيد وهمهء مسلمانان تهيه مىبينى ؟ مسلم بن عقيل را آورده وبه خانهء خود بردهاى وسلاح جنگ وقشون در خانههاى أطراف خود فرآهم مىكنى وگمان دارى كه اين كارها بر من پوشيده مىماند ؟ » هانى گفت : « من چنين كارى نكردهام ومسلم بن عقيل نزد من نيست . » ابن زياد گفت : « چرا چنين است . » چون سخن در اينباره ميان آن دو زياد شد وهانى بر انكار خود باقي بود ، ابن زياد ( غلامش ) معقل ، همان جاسوس خود را پيش طلبيد . همينكه معقل آمد ، ابن زياد به هانى گفت : « اين مرد را مىشناسى ؟ » گفت : « آرى ! » ودانست كه أو جاسوس ابن زياد بوده وخبرهاى ايشان را به أو داده است . پس ساعتي سر به زير افكند وديگر نتوانست سخنى بگويد . سپس به خود آمد وگفت : « گوش فرادار وسخنم را باور كن كه -