مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

628

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> - گفت : « چنين نكرده‌ام ومسلم به نزد من نيست . » گفت : « چرا چنين كرده‌اى . » گفت : « نكرده‌ام . » گفت : « چرا ؟ » گويد : وچون اين سخن مكرر شد وهانى از اصرار وانكار خويش نگشت ، ابن زياد ، معقل ، همان خبرگير را خواست كه بيامد وپيش أو بايستاد . به هانى گفت : « اين را مىشناسى ؟ » گفت : « بله ! » وبدانست كه خبرگير آنها بوده واخبارشان را براي ابن زياد آورده است ولختى در خويش فرورفت . آن‌گاه دل گرفت وگفت : « سخن مرا بشنو وگفتارم را راست شمار . به خدا با تو دروغ نمىگويم . به خدايى كه خدايى جز أو نيست ، من أو را به خانه‌ام دعوت نكردم واز كار أو هيچ خبر نداشتم تا وى را بر در خانه‌ام نشسته ديدم واز من خواست كه آن‌جا منزل گيرد . شرم كردم كه نپذيرمش وحرمت‌زده شدم وأو را به خانهء خويش راه دادم ومهمان كردم وپناهش دادم وكار وى چنان بود كه خبر يافته‌اى . اكنون پيمان مؤكد مىكنم تا مطمئن شوى كه بدى براي تو نمىخواهم . اگر خواهى ، گروگانى به تو دهم كه به دست داشته باشى تا پيش تو بازگردم وپيش أو روم وبگويم از خانه‌ام به هركجا مىخواهد برود واز حرمت‌زدگى درآيم واز پناهى كردن وى رها شوم . » گفت : « نه به خدا از پيش من نروى تا أو را پيش من آرى . » گفت : « نه به خدا هرگز أو را پيش تو نخواهم آورد . مهمانم را پيش تو بياورم كه أو را بكشى ؟ » گفت : « به خدا بايد أو را پيش من آرى . » گفت : « به خدا أو را نخواهم آورد . » گويد : « وچون سخن در ميانه بسيار شد ، مسلم بن عمرو باهلى - در كوفه جز أو شامي وبصرى نبود - كه سرسختى ولجاجت هانى را در مقابل ابن زياد در مورد تسليم مسلم بديد ، به‌پا خاست وگفت : « خدا ، أمير را قرين صلاح بدارد ! أو را به من واگذار تا با أو سخن كنم . » آن‌گاه به هانى گفت : « بيا اين‌جا با تو سخن كنم . » گويد : هانى برخاست ووى را به گوشه‌اى برد كه خلوت بود ؛ امّا نزديك ابن زياد بودند . چنان‌كه مىديدشان واگر صدا بلند مىكردند ، گفتگويشان را مىشنيد وچون آهسته سخن مىكردند ، از أو مكتوم مىماند . آن‌گاه مسلم به هانى گفت : « تو را به خدا خودت را به كشتن مده وقوم وعشيره‌ات را به بليه دچار مكن ! به خدا دريغم مىآيد كه كشته شوى - هانى مىپنداشت كه عشيرهء أو جنبش مىكنند - اين مرد عموزادهء اين قوم است . أو را نمىكشند وزيانش نمىزنند . أو را به ابن زياد بده كه به سبب آن خوارى وكاستى نمىگيرى . أو را به حاكم مىدهى . » گفت : « چرا ! به خدا سبب اين ، خوار ورسوا مىشوم . مهمانم را تسليم كنم وزنده وسالم باشم وبشنوم وببينم وبازويم محكم باشد وياران فراوان داشته باشم . به خدا اگر جز يكى نبودم وياورى نداشتم ، أو را -