مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

626

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

وأمّا محمّد بن الأشعث ، فقال : قد رضينا بما رأى الأمير ؛ لنا كان أم علينا ، إنّما الأمير مؤدّب . الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 365 - 367 - المحمودي ، العبرات ، 1 / 317 - 319 فأتاه ، فقال : ألم أوقّرك ! ألم أكرمك ! ألم أفعل بك ! قال : بلى . قال : فما جزاء ذلك ؟ قال : جزاؤه أن أمنعك . قال : تمنعني ! قال : فأخذ قضيبا مكانه ، فضربه به ، وأمر ، فكتف . « 1 » الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 391

--> ( 1 ) - پيش عبيد اللّه رفت كه شريح قاضى پيش وى بود وچون هانى را بديد ، گفت : « اجل رسيده به پاى خويش آمد . » گويد : وچون هانى به أو سلام گفت ، گفت : « اى هانى ! مسلم كجاست ؟ » گفت : « چه مىدانم . » عبيد اللّه غلام خويش را كه درهمها را داده بود ، بگفت تا بيامد وچون هانى أو را بديد ، در خويش فروماند وگفت : « خدا أمير را قرين صلاح بدارد . به خدا أو را به منزلم دعوت نكرده بودم ، بيامد وخويش را به من تحميل كرد . » گفت : « أو را پيش من آر . » گفت : « به خدا اگر زير پايم باشد ، پاى از روى أو برنمىدارم . » گفت : « نزديك منش آريد . » وچون هانى را نزديك وى بردند ، به ابرويش زد وزخمدارش كرد . هانى به طرف شمشير يكى از نگهبانان دويد كه آن را از نيام درآرد ؛ امّا از اين كار بازش داشتند . عبيد اللّه گفت : « خدا خونت را حلال كرد . » آن‌گاه بگفت تا وى را در گوشهء قصر بداشتند . به روايت ديگر ، كسى كه هانى را پيش عبيد اللّه بن زياد برد ، عمرو بن حجّاج زبيدى بود . عيزار بن حريث گويد : عمارة بن عقبة بن أبي معيط در مجلس ابن زياد نشسته بود وسخن كرد وگفت : « امروز خرانى را تعقيب كردم ويكى از آن را پى كردم . » عمرو بن حجاج زبيدى گفت : « خرى كه تو پى كنى ، خرى است كه مرگش رسيده ، امّا مىخواهى بگويم اجل رسيده‌تر از آن كيست ؟ مردى كه پدرش را كه كافر بوده ، پيش پيمبر خدا صلى اللّه عليه وسلم آورده‌اند ودستور داده گردنش را بزنند وأو گفته است : « اى محمّد ! براي فرزندانم كي بماند ؟ » وپيمبر گفته : « جهنم . » آن‌گاه زبيدى گفت : « تو از آن فرزندانى وتو در جهنمى » . گويد : پس ابن زياد بخنديد . -