الفيض الكاشاني

311

منتخب مكاتيب قطب ( فارسى )

گوهر عمر حكايت خليفه‌اى مىكنند كه جواهر به دجله مىانداخت براى آن كه آواز آب بر آيد و مىگفت : « أَعْجَبَني تُلُنْبُه » ، يعنى مرا اين آواز خوش مىآيد . مَثَل آدمى مَثَل آن خليفه است كه اين ساعات عمر كه يكى از آن به هزار گوهر شب‌چراغ بيش مىارزد براى هوسى چند طفلانه و آرزويى چند جاهلانه صرف مىكند . چون زندگانى آسان به چنگ او افتاده قدرش نمىداند . باش تا اجل در رسد و اين گوهر گرامى عرشى ، كه چند روز مهمان فرش بود با معدن خويش رود و آدمى به آن چيزى كسب نكرده باشد و آن را وسيلهء تحصيل امرى نساخته كه چون آن شعاع عرشى كه آن را روح گويند با كُلّ خود پيوندد . قال حافظ : تو را ز كنگره عرش مىزنند صفير * ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است به آن چيز بر خوردار باشد آن گاه بداند كه چه ستم بر خود كرده ، امّا دانستن آن دم سودى ندارد . چنانچه شيخ فريد الدّين عطار گفته : چون توانستم ندانستم چه سود * چون بدانستم توانستم نبود به فرمان رسول خدا صلى الله عليه و آله اى مخدوم ! چند گوييم كه سر و برگ گفتن نداريم . قصّه‌اى مىبينيم و امرى ما را فرو گرفته كه هوش و ماسكهء « 1 » ما بيم است كه از ما برُبايد . در بر اين قصّه تاب و توان نداريم مگر حركتى بىدست و پايانه كه در فرمانبردارى مصطفى كنيم كه دل خود يكبارگى به او سپرده‌ايم . اگر آنچه ما مىبينيم مردمان ببينند ، لرزه بر هفت اندام ايشان افتد و همه به زانو درافتند كه پاى ايشان را زور برداشتن نماند . اى مخدوم ! صورتى است كه به گفتار در نمىآيد و در ظرف ايشان خوف نمىگنجد ، همين قدر بدانيد كه كاربند فرمان مصطفى صلى الله عليه و آله

--> ( 1 ) . ماسكه : نيروى نگاه دارنده .