الشيخ البهائي العاملي
56
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )
840 تا كى از دست ساربان نالم ؟ * كه بود نام او گم از عالم چند گويم ز خيمه و الجوق * چند بينم كجاوه و صندوق گر نباشد اطاق و فرش حرير * كنج مسجد خوشست و كهنه حصير گر مزعفر مرا رود از ياد * سر نان جوين سلامت باد ! دلم از قال و قيل گشته ملول * اى خوشا خرقه و خوشا كشكول لوحش الا ز سينه جوشىها * ياد ايام خرقه پوشىها اى خوش ايام شام و مصر و حجاز * فارغ از فكرهاى دور و دراز باز گيرم شهنشهى از سر * وز كلاه نمد كنم افسر شود آن پوست تخته تختم باز * گردد از خواب چشم بختم باز خاك بر فرق اعتبار كنم * خنده بر وضع روزگار كنم لطف دلدار 850 يكدمك با خود آببين چه كسى * از كه دورى و با كه هم نفسى جور كم به ز لطف كم باشد * كه نمك بر جراحتم پاشد جور كم بوى لطف آيد ازو * لطف كم محض جور زايد ازو لطف دلدار اينقدر بايد * كه رقيبى ازو برشگ آيد دست دعا دلا تا بكى از در دوست دورى * گرفتار دام سراى غرورى ؟ نه بر دل ترا از غم دوست دردى * نه بر چهره از خاك آن كوى گردى ز گلزار معنى نه رنگى نه بوئى * درين كهنه گنبد نه هائى نه هوئى ترا خواب غفلت گرفته است در بر * چه خواب گرانست اللّه اكبر چرا اينچنين عاجز و بىنوائى * بكن جستجوئى ، بزن دست و پائى سؤال علاج از طبيبان دين كن * توسل بارواح آن طيبين كن