الشيخ البهائي العاملي
47
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )
علم مطلق بىحد و بىمنتهى است * حد بىحد باز بىحد را سزاست ور بود مقصود تو اى حقپرست * حد علمى كان كمال انفس است علم آن باشد كه بنمايد رهت * علم آن باشد كه سازد آگهت علم آن باشد گر از من بشنوى * كز بديع خلق را آگه شوى علم آن باشد كه بشناسى بوى * لطف و فيض قادر و قيوم وحى پس بدانى قدرت بيحد او * فيض و جود و نعمت بيعد او 700 آن بتعظيم آردت بىاختيار * وين كند در جمله حال اميدوار بىتصنع حب خود در دل كند * بىتكلف بر عمل مايل كند چون ز روى شوق كردى بندگى * آنزمان دارى نشان زندگى آنكه در طاعت دلش افسرده است * گر به ظاهر زنده ، باطن مرده است قوم جهال ار عبادت ميكنند * بيشتر از روى عادت ميكنند يا عوامى را به خود داعى بود * يا براى دنيوى ساعى بود تمثيل بىنمازى با يكى از اهل راز * خواست گويد علت ترك نماز گفت هر وقتى كه كردم قصد آن * آفتى آمد بمالم ناگهان و آندگر گفتش كه من كردم نماز * مدتى بسيار و شبهاى دراز تا برون آيم ز فقر و احتياج * گيرد آن دكان و بازارم رواج 710 حاصلى از وى توقع داشتم * چون نشد يكبارگى بگذاشتم اين بود احوال جهال اى عزيز * اين بودشان پايهى قدر و تميز واجبى را در خيال اين گمرهان * كردهاند از جهل خود ممكن گمان داده نسبت ، بخل يا غفلت بوى * در مقابل خويش را دانسته شى غير ممكن كى ز ممكن كرد فرق ؟ * آنكه در درياى تشبيه است غرق