الشيخ البهائي العاملي
40
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )
حب آن رأس الخطيات آمدست * بين حب الشئى و الشئى فرق هست سيب طعمش قوت دل ميدهد * گه ز رنگش طفل را دل ميجهد عاقل آن را بهر قوت مىخورد * بهر رنگش طفل حسرت ميبرد پس مدار كارها عقلست ، عقل * گر ندارى باور اينك راه نقل حكايت 550 عابدى از قوم اسرائيليان * در عبادت بود روزان و شبان روى از لذات جسمى تافته * لذت جان در عبادت يافته قطعهيى از ارض بود او را مكان * كز سراى خلد ميدادى نشان صيت عابد رفت تا چرخ كبود * بسكه بودى در ركوع و در سجود قدسيى از حال او شد با خبر * كرد اندر لوح اجر او نظر ديدى اجرى بس حقير و بس قليل * سر او را خواست از رب جليل وحى آمد كز براى امتحان * وقتى از اوقات با وى بگذران پس ممثل گشت پيش او ملك * تا كند ظاهر عيارش بر محك گفت عابد : كيستى احوال چيست ؟ * زانكه با ناجنس نتوان كرد زيست گفت : مردى از علائق رستهيى * چون تو دل بر قيد طاعت بستهيى 560 حسن حالت ديدم و حسن مكان * آمدم تا با تو باشم يكزمان گفت عابد آرى اين منزل خوشست * ليك با وى عيب زشتى نيز هست عيب آن باشد كه آن زيبا علف * خود به خود صد حيف ميگردد تلف از براى رب ما نبود حمار * اين علفها تا چرد فصل بهار گفت قدسى : چونكه بشنيد اينمقال * نيست ربت را خرى ، اى بيكمال بود مقصود ملك از اين كلام * نفى خر اندر خصوص آنمقام عابد اين فهميد ، يعنى نيست خر * نه درينجا و نه در جاى دگر