الشيخ البهائي العاملي
32
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )
زان ره نبرى بدر مقصود * فلسش قلب است و فرس نابود علمى بطلب كه ترا فانى * سازد ز علائق جسمانى علمى بطلب كه بدل نورست * سينه ز تجلى آن طورست 460 علميكه از آن چو شوى محظوظ * گردد دل تو لوح المحفوظ علمى بطلب كه كتابى نيست * يعنى ذوقيست ، خطابى نيست علميكه نسازدت از دونى * محتاج بآلت قانونى علمى بطلب كه نمايد راه * وز سر ازل كندت آگاه علمى بطلب كه جدالى نيست * حالى است تمام و مقالى نيست علمى كه مجادله را سبب است * نورش ز چراغ ابو لهب است علمى بطلب كه گزافى نيست * اجماعيست و خلافى نيست علميكه دهد به تو جان نو * علم عشقست ز من بشنو بعلوم غريبه تفاخر چند * زين گفت و شنود زبان در بند سهل است « 1 » نحاس كه زر كردى * زر كن مس خويش تو اگر مردى از جفر و طلسم بروز پسين * نفعى نرسد به تو ، اى مسكين بگذر ز همه بخودت پرداز * كز پرده برون نرود آواز 470 470 آن علم ترا كند آماده * از قيد جهان كند آزاده عشق است كليد خزاين جود * سارى در همه ذرات وجود غافل تو نشسته بمحنت و رنج * واندر بغل تو كليد گنج جز حلقهى عشق مكن در گوش * از عشق بگو در عشق بكوش علم رسمى همه خسرانست * در عشق آويز كه علم آنست آنعلم ز تفرقه برهاند * آن علم تو را ز تو بستاند
--> ( 1 ) - نحاس ( بضم نون ) مس