الشيخ البهائي العاملي

18

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )

عارفى از منعمى كرد اين سؤال * كاى ترا دل در پى مال و منال سعى تو از بهر دنياى دنى * تا چه مقدار است اى مرد غنى گفت بيرون است از حد شمار * كار من اينست در ليل و نهار 260 عارفش گفت اينكه بهرش در تكى * حاصلت زان چيست گفتا اندكى آنچه مقصودست اى روشن ضمير * برنيايد زان مگر عشر عشير گفت عارف آنكه هستى روز و شب * از پى تحصيل آن در تاب و تب شغل آن را قبله‌ى خود ساختى * عمر خود را بر سر آن باختى آنچه او ميخواستى و اصل نشد * مدعاى تو از آن حاصل نشد دار عقبى كان ز دنيا برترست * وز پى آن سعى خواجه كمترست چون شود حاصل ترا چيزى از آن ؟ * من نگويم خود بگو اى نكته‌دان فصل فى ذم من يتفاخر بتقرب « 1 » الملوك مع أنه بزعم الانخراط فى سلك اهل السلوك نان و حلوا چيست دانى اى پسر ؟ * قرب شاهانست « 2 » زين قرب الحذر ميبرد هوش از سر و از دل قرار * الفرار از قرب شاهان الفرار فرخ آنكو رخش همت را بتاخت * كام ازين حلوا و نان شيرين نساخت 270 حيف باشد از تو اى صاحب سلوك * كاين همه نازى بتعظيم ملوك قرب شاهان آفت جان تو شد * پاى بند راه ايمان تو شد جرعه‌يى از نهر قرآن نوش كن * آيه‌ى لا تَرْكَنُوا را گوش كن لذت تخصيص او وقت خطاب * آن كند كه نايد از صد خم شراب

--> ( 1 ) - نخ : بقرب ( 2 ) - نخ : سلطان