الشيخ البهائي العاملي

14

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )

كلب خورد آن نان و از دنبال مرد * شد روان و روى خود واپس نكرد همچو سايه در پى او ميدويد * عف عفى ميكرد و رختش ميدريد گفت عابد چون بديد آن ماجرا * من سگى چون تو نديدم بيحيا صاحبت غير از دو نان جو نداد * و آن دو نان خود بستدى اى كج نهاد ديگرم از پى دويدن بهر چيست * وين همه رختم دريدن بهر چيست ؟ سگ بنطق آمد كه اى صاحب كمال * بىحيا من نيستم چشمت بمال ! هست از وقتى كه « 1 » بودم من صغير * مسكنم ويرانهء اين گبر پير گوسفندش را شبانى ميكنم * خانه‌اش را پاسبانى ميكنم 200 گاه گاهى نيم نانم ميدهد * گاه مشتى استخوانم ميدهد گاه غافل گردد از اطعام من * وز تغافل تلخ گردد كام من بگذرد بسيار بر من صبح و شام * لا ارى خبزا و لا القى الطعام هفته هفته بگذرد كين ناتوان « 2 » نى زنان يابد نشان نى ز استخوان گاه هم باشد كه پير پر محن * نان نيابد بهر خود يا بهر من « 3 » چونكه بر درگاه او پرورده‌ام * رو بدرگاه دگر ناورده‌ام هست كارم بر در اين پير گبر * گاه شكر نعمت او ، گاه صبر تا قمار عشق با او باختم * جز در او من درى نشناختم گه بچوبم مىزند گه سنگها * از در او من نميگردم جدا « 4 » چونكه نامد يكشبى نانت بدست * در بناى صبر تو آمد شكست 210 از در رزاق رو برتافتى * بر در گبرى روان بشتافتى بهر نانى دوست را بگذاشتى * كرده‌يى با دشمن او آشتى ! خود بده انصاف اى مرد گزين * بيحياتر كيست من يا تو ؟ ببين

--> ( 1 ) - نخ : روزى كه من بودم صغير ( 2 ) - نخ : در هر دو مورد نه نوشته شده است . ( 3 ) - نخ : چه جاى من ( 4 ) - نخ : تو كه نايد