الشيخ البهائي العاملي
84
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )
عالم كون و فساد با دل گفتم به عالم كون و فساد * تا چند خورم غم تنم از پا افتاد دل گفت تو نزديك بمرگى چه غمست * بيچاره كسى كه ايندم از مادر زاد حكمت و فلسفه اى در طلب علوم در مدرسه چند * تحصيل اصول و حكمت و فلسفه چند هر چيز بجز ذكر خدا وسوسه است * شرمى ز خدا بدار اين وسوسه چند صلاى وحدت خوش آنكه صلاى جام وحدت در داد * خاطر ز رياضى و طبيعى آزاد در منطقه فلك نزد دست خيال * در پاى عناصر سر فكرت ننهاد علم رسمى ديدى كه بهائى چو غم از سر وا كرد * از مدرسه رفت و دير را مأوا كرد مجموع كتابهاى علم رسمى * از هم بدريد و كاغذ حلوا كرد قصهء عاشقان او را كه دل از عشق مشوش باشد * هر قصه كه گويد همه دلكش باشد تو قصهى عاشقان همى كم شنوى * بشنو بشنو كه قصهشان خوش باشد سررشتهء روشنى تا نيست نگردى ره هستت ندهند * اين مرتبه با همت پستت ندهند 1150 چون شمع قرار سوختن گر ندهى * سر رشته روشنى بدستت ندهند حسن عمل فردا كه محققان هر فن طلبند * حسن عمل از شيخ و برهمن طلبند از آنچه درودهيى جوى نستانند * وز آنچه نكشتهيى بخرمن طلبند درگه دوست بر درگه دوست هر كه صادق برود * تا حشر ز خاطرش علائق برود صد ساله نماز عابد صومعهدار * قربان سر نياز عاشق برود